شروعی دوباره
وبلاگ جدیدی می خواهم راه بندازم
آينده مدتی است كه راه افتاده. يه سری بهش بزنيد خوبه. لطفا اظهارنظر هم بكنيد!
از اينکه سر می زنی ممنونم. انشالله همين روزا بايد آينده از راه برسه. آينده يه روزنامه ديواری نيست بلکه يه ميز بحث و گفتگوست! يه ميزی که هر کسی از راه برسه می تونه توش مطلب بذاره. يعنی قاعدتا بايد اين طوری باشه!!!
...coming soon
تا اطلاع ثانوی تعطيل
مرخصی شايد هم بازنشستگی!
نمی دونم شايد ديگه وبلاگ ننويسم. الان يک سال و نيم است که علاالدين رو زنده نگه داشتم. هر هفته يه مطلب می نوشتم از روي عجله. خيلي وقتها فرصت بازخوني چيزي رو كه نوشتم رو هم پيدا نمي كردم.
ولی يه حسی به من می گه: بسه.
نمی دونم . شايد هم اين حس موقت باشه و اصل بقای عادت (که قانون ابتکاری يکی از دوستان است) به کار بيافته و دوباره بنويسم. ولی فعلا شايد يه مدتی بيخيال وبلاگ نويسی شم. البته يه روزی آينده دات نت رو راه می اندازم. اونموقعی که وقتم کافی تر باشه. ايده های زيادی برای آينده دارم. اگه عمری باشه و وقتی و انرژی!
زندگی در اينترنت و حيات مجازی خيلی جذابه و اصلا نمی شه از اون چشم پوشی کرد.
نمی دونم شايد اين يه مرخصی چند روزه يا چند هفته ای باشه و شايد هم يه بازنشستگی هميشگی!!!
مشهد ۱
چند روزی رفته بوديم به مشهد. بعد از يه مدت کار فشرده روی ترجمه کتاب کوين کلی يه مسافرت حال می داد.
خلاصه با قطار سيمرغ که در عمل خروس هم نبود عازم مشهد شديم. البته مسافرت با قطار می چسبه ولی نه قطارهای فکسنی و درب و داغون ايرانی که سالهاست تاريخ مصرفشون گذشته. ياد سفر داستايوفسکی با قطار از روسيه تا ايتاليا افتادم و اينکه اين سفر چقدر براش سازنده بود (جدال شک و ايمان داستايوفسکی - با ترجمه بسيار خوب خشايار ديهيمی). ولی سفرهای ما سازنده نيست. نمی دونم شايد سفرهای خانوادگی(با يه بچه تخس)اونهم به سبک ايرانی خيلی وقت فکر کردن و تامل نمودن رو برای آدم بوجود نياره!؟ بهرحال اون سيروفی الارضی که می گن با اين مسافرتها بدست نمی آد. خب بگذريم.
مجموعه حرم خيلی بزرگ شده. يه صحن جديد درست کردن که آدم رو ياد مسجد النبی مدينه می اندازه و جمعيت انبوه آدمهايی که هر کسی با يه قصد و اميدی اومده بود.
ادامه دارد...
همکارای باحال
چند تا از رفقا و البته همکارای باحالم از شرکت رفته اند. خيلی حيف شده !!
ولی چاره ای نيست. اقتصاد و قوانين اقتصادی که حاکم بر کشورها و مرزها و دارايی ها و درياها و چاه های نفتهاست مگه می تونه از حکومت بر قلب ها و رفاقتها و همکاری ها و دوستی برکنار باشه!! اتفاقا اينجا بهتر از هر جای ديگه قدرت خودشو نشون می ده.
اميدوارم اين رفقای خوب هر جا که باشن موفق و سربلند باشن. ياد صبحانه خوردنها دنگی خريد کردنها بحث کردنها (و به اين نتيجه رسيدن که هممون آدم های بيخودی هستيم که سر مزخرف ترین چيزها بحث های فلسفی می کنيم) و ياد صميميتی که با هم داشتيم و ياد استاديومی که قرار بود با هم بريم و به استقلاليها فحش بديم (و نرفتيم) به خير!!
تفاوتهای فرهنگی

اين زن روستايی در حال شير دادن به بچه خود می باشد. عکس آن را امروز در سايت زنان ايران ديدم. به نظر من يه نکته جالبی داره! و اينکه اعضای جنسی بدن نيز بر اساس هنجارهای جامعه تعريف می شوند!
دو سه سال پيش که برای انجام تحقيقی به چند تا از روستاهای بوشهر رفته بوديم. در حين تحقيق يادم هست که به همراه رفيقم به خونه فردی روستايی رفته بوديم و داشتيم با مرد خونه گپ می زديم (و مثلا کار تحقيقی مون رو انجام می داديم) ... زن خونه پس از پذيرايی و آوردن چای و ميوه خيلی راحت جلوی ما نشست و مشغول شير دادن به بچه اش شد (بدون آنکه سينه خود را بپوشاند!) من يک بار ديگر اين قضيه رو در يکی از روستاهای شمال نيز ديده بودم.
اين رفتار تو فرهنگ شهری مثل تهران می تونه يه جور ديگه معنی پيدا کنه!!
حنانه کوچولو ۱۹ ماهه يه دوست داره بنام امير حسين ۱۵ ماهه از تهران. اميرحسين کوجولو چند روزه که مريضه و بيمارستان خوابيده...
خلاصه حال همه ما گرفته شده!! بيشتر از ما پدر و مادر اميرحسين که دوستای خوب من هستن خسته اند چراکه چند روزه که درست و حسابی نخوابيدن! هم غصه و ناراحتی و هم دلهره و اضطراب..
انشالله هر چه زودتر خوب شه...
راستش پدر و مادر تا حسابی غصه بچه رو نخورن نمی تونن به مقام پر افتخار پدر و مادر نائل شن. يعنی هر کی بچه دار شد نمی شه بهش گفت پدر و مادر! اونوقت که شب بيداری کشيدن و برای بچه شون حسابی زحمت کشيدن . اونوقت پدر و مادر می شن.
حالا پدر و مادر اميرحسين تازه تو راهی قدم گذاشتن که آخرش درجه پدر و مادری است!!! مخصوصا مادری که مقامی که اونوقت بهشت زير پاهاشون می باشد.
داداشم و خانومش هم به نظر من به اين مقام نائل شدن!!!
کوه نوردی
امروز صبح قبل از اينکه بريم پادگان (شرکت) رفته بوديم با رفقا کوه!!
يعنی قضيه کری خوندن بعضی ها بود که جوابش رو هم با اين اقدام به موقع داديم! يه جور رفتيم دربند که ساعت ۷ جلوی درب شرکت بوديم. خلاصه خيلی حال داد. البته رفقا تصميم دارن هر روز قبل از اينکه بيان شرکت صبح برن کوه...
قمه زنی يه تايوانی

ما فکر می کرديم قمه زنی فقط مال ايرانی هاست. تصوير فوق يه تايوانی است که به خلصه رفته و يه کاری می کنه که اگه ما بکنيم ميگن قمه زده!
مايکل جکسون
http://www.emjey.net/download/eMJey.com_give_thanks_to_allah.mp3
والا معلوم نيست تو اين دنيا چه خبره؟ شايعاتی شنيده بودم مبنی بر اينکه مايکل جکسون مسلمان شده. والا خدا عالمه. آيا واقعا مسلمان شده و يا اين هم ....
آدرس فوق لينک به يکی از موسيقی هايی است که وی به زبان انگليسی - عربی خونده...
شنيدنش می چسبه
البته متن شعر مايکل جکسون به شرح زير است:
Give thanks to Allah,
for the moon and the stars prays in all day full,
what is and what was take hold of your iman dont givin to shaitan oh you who believe please give thanks to Allah.
Allahu Ghefor Allahu Rahim Allahu yuhibo el Mohsinin, hua Khalikhone hua Razikhone whahoa ala kolli sheiin khadir Allah is Ghefor Allah is Rahim Allah is the one who loves the Mohsinin,
he is a creater, he is a sistainer and he is the one who has power over all. Give thanks to Allah, for the moon and the stars prays in all day full,
what is and what was take hold of your iman dont givin to shaitan oh you who believe please give thanks to Allah.
Allahu Ghefor Allahu Rahim Allahu yuhibo el Mohsinin, hua Khalikhone hua Razikhone whahoa ala kolli sheiin khadir Allah is Ghefor Allah
فارنهايت
بالاخره رفتيم و فيلم فارنهايت مايکل مور را ديديم...
فارنهايت ۹/۱۱ يه فيلم مستند است و رو همين حساب خيلی دوست داشتم اون رو ببينم .فيلم مستند سياسی که همه چيزش از اجازه پخش گرفتن در ايران و جايزه گرفتن در کن فرانسه و فروش بالای آن و...همه سياسی است!
البته زمان فيلم يه خورده طولانی بود. عموما فيلم های مستند چون جذابيتهای يه فيلم سينمايی رو ندارن نبايد زياد طولانی بشن . فيلم فارنهايت۲ ساعت بود.
فيلم به رابطه ميان خانواده بوش و خانواده سعودی در مسائل اقتصادی می پردازد و تحقيق می کند که بعد از يازده سپتامبر کدام شرکتها و کدام افراد حسابی سود بردند؟ فيلم با زير نويس فارسی اکران می شد. برای تماشاگر هم توجه به فيلم و هم خواندن مطالب زيرنويس کمی دشوار است وخصوصا در فيلمهای مستند که تعداد کلمه بر دقيقه بالاست...
کاباره بازنشسته
چند روز پيش رفته بوديم کاباره!!! البته ۲۶ سال دير رسيده بوديم!
قضيه اين بود که عروسی يکی از بروبچ باصفای اين مرز پرگهر بود و ما هم جز رفيقای دوماد بوديم. يکی ديگه از رفقا که سن و سالش از ما بيشتر بود و هم در زمان اون خدابيامرز دانشجو بوده و هم در اين نظام مقدس دانشجويی رو درک کرده می گفت اين سالن عروسی در زمان شاه کاباره بوده و شهرام شپره در اون می خونده.
البته الان از اون دبدبه و کبکبه خبری نيست. يه سالن خيلی عادی شده. شايد هم داره دوره بازنشستگی اش رو می گذرونه!
همون طور که آدمها بعضی موقعها بروبيا دارن و همه براشون احترام قائلند. يه دفعه يه روز می آد که ديگه از اون جاه و جلال خبری نيست.به قول مارکس همه شوکتها دود می شوند و به هوا می روند.... مثل اينکه اين مطلب در مورد اشيا و ساختمونها هم صادقه. اونجاهايی که يه روز جاهای مهمی به شمار می رن و همه تحويلشون می گيرن يه روز می آد که اونا هم همه چيز رو از دست می دن و می شن يه جای معمولی و.. !!
نسيم پاييزی
نمی دونم چرا وقتی گرمای تابستان با اومدن يه نسيم پاييزی رخت و لباسش رو جمع می کنه و آماده رفتن می شه يه احساس خوبی در من زنده می شه. مخصوصا وقتی اولين بارون پاييزی هم می آد انگار هزاران خاطره ای که از شايد ندونم چی هستن برای من زنده می شن. خاطره هايی که از جنس تصوير و صدا نيستن و بيشتر يک حس غريبند...؟؟؟
ديروز سر کار نشسته بودم که صدای شادی بچه های دبستانی رو از پنجره محل کار شنيدم. وقتی دنبال صدا گشتم ديدم در مجاورت اتاق کارم يک دبستان دخترانه است. و بچه های پاک و زلال با قلب های عاری از هرگونه کدورت و ناپاکی به خواندن سرودهای دسته جمعی مشغولند. سرودهايی که حاکی از صفای باطنشان دارد. و چه دوران شيرينی رو تجربه می کنند.
منم دلم هوای بچگی رو کرده. پشت اون ميزای مدرسه. کنار دوستای مهربون که اصلا نمی دونستن کلک و دغلبازی چيه؟ ياد تو صف ايستادن ها و شعر خوندن ها و بعضا شعار دادن ها !!! ياد خانم کرمی که معلم کلاس اولم بود و هنوز هم گه گاه می بينمش و يادم هست آنقدر من رو دوست داشت که سالهای بعد هم که مرا می ديد من رو می بوسيد !
ياد خانم آگاه معلم کلاس سومم که الان سالهاست زير خروارها خاک آرام خوابيده و نفهميديم چی شد که يه دفعه گفتن فلانی بر اثر اتفاق مشکوکی کشته شده و ما هم که بچه بوديم که و اتفاق مشکوک اصلا نمی دونستيم چيه؟؟؟
و همچنين آقای تبريزی معلم کلاس پنجمم که اون هم دو سه سالی است که به ديار باقی شتافته !!! وای برام هنز زنده است و دونه دونه حرفها و نصيحتها و غر زدنهايش پيش روی ام حاضر است...
نمی دونم بعضی موقع ها دلم هوای بچگی رو می کنه و هزاران خاطره شيرينی که از اون موقع ها به ياد دارم...
ولی حيف که زندگی يه جاده يه طرفه است که حتی نمی شه در اون توقف کرد!!!
نسخه های يک پزشک جامعه شناس
چند روز پيش ها رفته بودم عروسی يکی از دوست های خوبم. اين رفيق ما پزشک است و بعد از اينکه ديده همکاراش يه مشت داروهای شيميايی بی خاصيت رو به جای دوا درمون به مردم می دن اومده بود سراغ جامعه شناسی و فوق ليسانس جامعه شناسی رو ادامه داده. اين يکی دو روزه از پايان نامه اش هم دفاع کرده و حالا شده دکتر جامعه شناس. (خلاصه الان دو تا تبريک بهش می گم!)
احتمالا درمانهای اجتماعی اش اينگونه است:
وقتی مردم دچار افسردگی و نااميدی می شوند: توصيه می شود قرصهای اکستازی و انرژی زا مصرف کنند= سخنرانی های پرشور اصلاح طلبان (که البته ايرانی اش الان تو بازار پيدا نمی شن. مشابه خارجی اش هست که اثرش بهتره!)
شرايط سخت تحريم اقتصادی شورای امنيت که در انتظار ايران است و دليل آن روشن نشدن تکليف برنامه هسته ای ايران: توصيه می شود استامينوفين کدئين دار مصرف شود(سخنرانی های خاتمی که البته الان تقلبی اش تو بازار زيادشده البته کيفيت اصلی اش هم پايين اومده ولی بهتر از هيچی است)
در شرايطی که مردم بی ايمان شده اند و لباس های بدجور می پوشند و تو پارتی هايی مثل جشن خانه سينما شرکت می کنند : آمپول پنی سيلين ۲ميليون سی سی که بطور عضلانی تزريق شود (دستگيری سينماگران و تنبيه و شلاق و جراحات وارده) لازم به ذکر است که در ايران چون کسی به اين آمپول حساسيت نداره (به غير از زهرا کاظمی) لزومی به تست آن نيست!
در شرايطی که يک مشت روشنفکر غربزده و دانشجويان جوان خام هی حساسيت به خرج می دهند و شعار آزادی آزادی سر می دهند و مدام از دمکراسی حرف می زنند و نمی گذارند مردم زندگی شان را بکنند و الکی حساسيت عمومی به آتش می زنند: کپسول آنتی هيستامين يا ضد حساسيت (قول های رفاهی و اقتصادی نمايندگان مجلس هفتم )
برای درمان ضعف بدنی مردم محروم: مسکن و آرامبخش (صبر و منتظر فرج بودن)
مشغله
نمی دونم من که دو هفته است نمی رسم ده دقيقه وقت بذارم و يه مطلب برای وبلاگم بنويسم چه جوری می تونم برای خودم و ارضای نيازهای فکری ام وقت بگذارم؟؟!؟
تعطيلات آخر هفته
خيلی وقت بود که دلمون هوای يه مسافرت کرده بود. از بعد از عيد زندگی يکنواخت و بدون تعطيلی (نظامی) رو شروع کرده بودم! ۶ پا می شدم و ۱۲ شب تو رختخواب می رفتم. پنجشنبه که هيچی بعضی جمعه ها هم اشغال بود!! خلاصه دو روز شال و کلاه کرديم و به شمال رفتيم.
نکته قابل توجه تغييراتی است که در شمال در حال اتفاق افتادن است! سی سالی است که به طور خانوادگی به يکی از روستاهای مازندران می رويم و به قول معروف حداقل نسل من با بچه های آنها بزرگ شده است و تغييرات فرهنگی و اجتماعی که در اين گوشه مرز پر گهر در حال روی دادن است را به دقت زير نظر دارم. اما چيزی که در اين يکی دو ساله در حال رخ دادن است به نظر من بعد از تقسيمات ارضی زمان شاه بی سابقه بوده است!!!
فقط در همين دو ساله قيمت زمينهای شمال ده برابر و يا حتی بيشتر شده. يعنی روستايی ديروز شمالی که تا ده سال پيش تمام ثروتش ۲ ميليون نمی شد امروز ۲۵۰ ميليون دارايی داره!! يه کسی که کنار دريا يک قطعه زمين داشت و سالها با سختی در آن کشاورزی می کرد و برنج می کاشت امروز صاحب ۱ ميليارد پول شده!!! تصورش غيرباور است.
عکس العمل روستاييها در اين ميان چه بوده است؟ فروش زمينها و حال کردن با پول آن! روستايی ها قطعه های زمينهايشان را می فروشند و يه مقداری خرج رفاه زندگی می کنند و بقيه اش رو می گذارند بانک و سودش رو می گيرند و حال دنيا رو می کنند. يه مدت بعد هم يه ويلا از دل زمين آن روستايی بيرون می زنه و ...
يه زمانی ما وقتی با پيکان وارد روستای شاه محله می شديم همه آدمها از بچه کوچک ۳ ساله تا پيرمرد و پيرزن ۸۰ ساله مبهوت موجود عجيب و غريب می شدند و تا موقعيکه ماشين دور می شد به اون نگاه می کردند. اما امروزه تو هر خونه ای يه پژوی جی ال ايکس پيدا می شه. البته نه به اين شدت ولی يه جورايی ..! شماليها پولدار شدن و شايد اگه بخواهيم از ديد جامعه شناختی به اونها نگاه کنيم يه جورايی با طبقه متوسط و يا حتی بالای متوسط شهر تهران قابل مقايسه باشن!!
فقط مشکلی که هست جهشی است که اينها کرده اند. يعنی وارد طبقه ای شده اند که اصلا با سبک و زندگی اون طبقه آشنايی ندارن. مثلا روستايی که الان ۵۰۰ ميليون زمين داره و سواد نداره و نمی دونه چه جوری می شه از يه سرمايه به اين اندازه حفاظت کنه وقتی زمين رو به پول تبديل کنه چيزی نمی گذره که همه رو آتش می زنه.
همين طور هم شده و بچه ها ی شمالی عشقشون اين است که زمين رو بفروشن و يه ماشين بخرن و باهاش گاز بدهند. کاری هم جز کشاورزی بلد نيستند. کشاورزی هم که زمين نداشته باشه مثل دکتری می مونه که سواد نداره..!!!
خلاصه اتفاقی که داره تو شمال داره می افته به نظر من بعد از تقسيم اراضی (انقلاب سفيد شاه) چهل پنجاه سال پيش بی سابقه بوده است. تحولات فرهنگی که در شمال ايران در حال وقوع است در دراز مدت ضررش برای روستائيان است. اينها در حال تجربه بازگشت به قبل از تقسيم اراضی هستند با اين تفاوت که اين گذار فرهنگی در کوتاه مدت با کيف و حال و راحتی همراه است !!!
از همکاری راديويی تا مستند سازی تلويزيونی
يکی از کارهايی که در اين مرز پرگهر تجربه نکرده بودم گويندگی راديويی بود که الحمدالله به لطف و قوه الهی آن هم تجربه شد!!!
قرار شده يه همکاری با يکی از برنامه های راديويی داشته باشم. برنامه به مسائل اجتماعی شهر تهران می پردازه و هر هفته روی يه موضوع زوم می کنه. اولين برنامه به موضوع مد و مدگرايی در ميان جوانان تهرانی پرداخت که از من به عنوان کارشناس برنامه دعوت به عمل آمده بود. دفعه ديگه به موردهای ديگه می پردازه. کلا کار با مزه ای است!! مخصوصا اشاره هايی که از اتاق فرمان ارسال می شود که شبيه صحبت کردن کرو لال هاست!!
برنامه دوشنبه ها ساعت ۱۲ تا ۱۲:۳۰ در راديو جوان پخش می شود. البته از دو سه هفته ديگه پخش راديويی آن شروع می شود.
من خيلی وقته که می خوام برم دنبال کار مستندسازی تلويزيونی! يعنی فکرامو کردم ديدم يه محقق اجتماعی بايد با اين ابزار سراغ سوژه ها بره. جديدا هم چندتا کتاب تو اين زمينه خونده ام و شروع کردم به فيلم ديدن ولی راه خيلی درازی در پيش است . اما حسابی انرژی انجامش رو دارم.
يعنی الان به حرف مخملباف رسيدم که می گه اگه الان يه پيامبری ظهور می کرد معجزه اش سينما بود...
اين همکاری با راديو رو به فال نيک گرفتم که بتونم يه لينکی با مستند سازهای تلويزيونی پيدا کنم و تو اينکار بيافتم.
سوژه خيلی جذابی که الان تو ذهنم هست و اولين فرصت اون رو خواهم ساخت محتوای مقدمه کتاب دريای ايمان نوشته دان کيو پيت می باشد. اميدوارم که اون روز برسه....
تحولات دانشجويان سياسی !!
يکی از رفقايم اخيرا به اردوی سياسی يکی از تشکلهای دانشجويی سابقه دار که در يکی از شهرهای اين مرز پرگهر برگزار شده بود رفته بود. اينکه اونجا چه خبر بود بماند. اينکه اوضاع سياسی مملکت چطوره بماند. چيزی که برای من بيش از همه چيز جلب توجه کرد اين بود که رفيقم می گفت: ازميان بچه های شرکت کننده در اين اردو که همه عضو تشکيلاتی اين تشکل سياسی-اسلامی بودند کمتر کسی نماز می خواند.
يادم می آيد من در سال ۷۶ (که تازه خاتمی در انتخابات رياست جمهوری برنده شده بود )در اردوی اين تشکل شرکت کرده بودم. همه نمازها به جماعت برگزار می شد و مشکلی که يکبار بوجود آمد و روزنامه های دست راستی داد و قال کرده بودند اين بود که چرا دانشجويان شرکت کننده در اين اردوی سياسی پشت سر دبيرکل يکی از احزاب سياسی نماز خوانده اند!!
چقدر فضای دانشجويی کشور عوض شده؟! چقدر فضای تشکلهای دانشجويی عوض شده است؟! مگه چند سال از اون موقع گذشته؟!
به اميد ديدار رفيق
خلاصه الان ديگه بايد در کلرادو باشه!! دو شب پيش رفتيم فرودگاه بدرقه اش! خداحافظی وی با خانواده اش يه خورده سخت بود ... اما چاره ای نيست. زندگی اگه به آدم چيزی رو بده حتماْ قبلش چيزی رو از آدم ميگيره!!! هيچکس رو به اندازه زندگی نديدم که اينقدر نقد کار کنه!!
اميدوارم که هميشه موفق و پيروز باشه! نمی دونم بازم می بينمش يا نه؟؟!!!؟
ولی بهرحال به اميد ديدار رفيق!
نسل سوخته ۲
خيلی جالبه . امروز با دومين تازه جوانی برخورد کردم که به من گفت:
شما نسل سوخته ايد! (يعنی ماهايی که نوجوانی و جوانی مان در دوره حکومت شبه طالبانيسم گذشته است!)
ولی من که اينطور فکر نمی کنم. بله ما در دوره مابعد آرمانگرايی زندگی کرديم. دوره مابعد آرمانگرايی دوره ای بود که از آرمانگرايی مترسکی درست کرده بودند که امثال ما جوانان ساده و خوش نيت و تشنه آرمانهای بلند را طعمه مقاصد پست خودشون کنند.
ولی ما رشدمان کرديم...
روز تولدم
۲۹
حالا کم کم دارم دهه سوم زندگی ام رو هم پشت سر می گذارم. دنيا چقدر زود می گذره. انگار همين ديروز بود که برای اولين بار رفتم مدرسه و پشت ميز کلاس اول نشستم. یا ریحانه رو برای اولین بار دیدم يا حنانه به دنيا اومد يا ... خدای من دنيا چقدر زود می گذره.
ايستگاههای زندگی چقدر سريع پشت سر گذاشته می شوند!
کاشکی تو اين قطار زندگی يک راهنمابود و به من می گفت که کدوم کوپه بايد برم و کدوم ايستگاه بايد پياده شم!!!
خداحافظ شاريچ
صباح الدین ديروز به همراه خانواده اش تهران را به مقصد سارايوو ترک کرد. وی از ايران خاطرات تلخ و شيرين فراوانی دارد و همه را به کوله بار خاطره سپرده است. ما هم از وی و خانواده اش خاطرات شيرين فراوانی داريم.
حالا آنها ساعاتی است که به کشورشان بازگشته اند. اين روزهای آخر ديگر از خوشحالی بازگشت سر از پا نمی شناختند...
امیدوارم که بازهم به ایران برگردند؛
شانزليزه

تصوير فوق تصویر طاق پيروزی در انتهای خيابان شانزليزه می باشد. اين مراسم به مناسبت آزادسازی زندانيان زندان پاستيل در ۲۰۰ سال پيش که منجر به انقلاب فرانسه شد برگزار شده . سربازان در حال رژه هستند. تانکها به ترتيب در يک صف حرکت می کنند و هواپیماها به هنرنمايی مشغولند.
روزی که هيتلر در جنگ جهانی دوم با فتح فرانسه وارد پاريس شد در زير اين طاق پيروزی يک سخنرانی انجام داد و خطاب به ناپلئون گفت: تو در آرزوی خلق اروپای متحد بودی و نتوانستی ولی امروز من دارم به آرزوی تو رويای عمل می پوشانم.
قسمت نشد هيتلر هم انکار را انجام دهد. ولی اروپای متحد امروز خودش مختارانه ( نه با زور سرنيزه ناپلئون و يا تانکهای هيتلر) ايجاد شده است.
فکر می کنم آرزوها همه اتفاق خواهند افتاد؛ دير يا زود. مهم اين است که بايد زمان آن فرا برسند. با زور و فشار نميشه . وقتی که موقعش برسه خيلی راحت و بدون دردسر انجام می شوند. فقط بايد صبرداشت.
شما چی آرزو داريد؟؟؟ حتما بهش می رسيد فقط بايد صبر کنيد!!!
همه اش کار ۲
يه رفيق کرد دارم که الان که درسش تموم شده برگشته سنندج. هر يه مدت يه بار پا می شه می آد تهرون و ميره تو کتابخونه و به مطالعه می پردازه ؛ فصلنامه ها يا مجلات علمی و فرهنگی رو نگاهی می اندازه و يکی رو پيدا می کنه تا درباره فوکو و هابرماس و دريدا باهاشون صحبت کنه!!! می گه من که از تهران می رم با فضای علمی و روشنفکری کاملا دور می شم و مثل ماهی هستم که از اب دوره؛ چاره ای ندارم که بعد از مدتی مرخصی بگيرم بيام تهران و يه خورده نفس بگيرم و برم...
يه جورايی ياد حرف مارکس می افتم که می گفت: در دنيای سرمايه داری آدمها نسبت به کارشون الينه شده اند يعنی از اون بيگانه گشته اند.
من هم بعضی اوقات احساس بيگانگی نسبت به کار می کنم و با خودم می گم: همه اش کار پس کی خودم؟؟؟
همه اش کار!!
يه بار با برادرم چت می کردم. حرف کار شد گفت:به نظر من کار جوهر مرد است.
قبول. ولی نه اينکه آنقدر که جوهر از خودکار بيرون بزند و همه لباست رو جوهری کنه! کارم حدی داره! تو شرکت ما کار حد نداره! رئيس ما روز کاری اش از ۶ صبح شروع می شه و تا ۱۲ شب ساعت عادی کاری اش است. خيلی وقتها اضافه کاری تا ۲ شب وا می ايسته! و...بقيه هم يه جورايی هم طورند. نه به اين شدت ولی بهرحال کار يعنی همه زندگی....
من خيلی با اين قضيه مشکل دارم. کار بخشی از زندگيه نه همه اون. امروز رو هم نبايد از دست داد. الان می بينم خيلی از رفيقام همه اش دارن کار می کنن. سر ناهار هم موبايلشون ولشون نمی کنه. نه تفريح دارن نه زن و بچه و خانواده. اهل حال و حول هم نيستن لااقل اهل حال و حول بودن دلمون خوش بود. خلافيشون هم سبکه!
بايد زندگی کرد. بايد خوش بود. بايد تفريح کرد. بايد حال و حول کرد. بايد کار هم کرد!!
در دادگاه
چند روز پيش رفته بودم به مجتمع قضايی شهيد مطهری (دادگاه جنوب شهر تهران)
آدمهای عجيب و غريب (البته برای ما!) هر کدام مشکلی داشتند. يکی آدم کشته بود؛ يکی ضرب و شتم کرده بود؛ يکی تجاوز به عنف کرده بود؛ مواد مخدر که کوچيکه بود.
يکی بی کس و کار بود. يکی که جوان تر بود (خلافی اش سبک تر بود!) با مادرش اومده بود؛ يکی هم که کس و کار داشت و نشون می داد که همه کس و کارش مثل خودش بی منطق و خلافن با فک و فاميل آمده بود. يه دفعه می ديدی ده نفر دور يه نفر جمع شدن و دارن وی رو از اين اتاق به اون اتاق می برن!!
نکته ای که بيش از همه تو چشم می زد زنجيری بود که به پای بعضی از محکومين زده بودند. و وقتی که راه می رفتند زنجير روی زمين کشيده می شد و صدای آزار دهنده جرينگ جرينگ آن گوش آدم رو درد می آورد. چيزی که بيش از همه تو ذهن من می چرخيد اين بود که اين جامعه است که خلافکار می آفريند تا اينکه اينها آدمهای بدی باشند. جامعه جنايتکار و تبهکار می افريند و خودش هم آنها را محکوم و تنبيه می کند.!!!
دل بايد جوان باشه
شايد از نظر سنی چند سالی از مادرم کوچکتر باشه ولی پشت ميزهای کلاس درس با وی آشنا شدم. با اينکه بچه اش هم سن و سال من است و گرم و سرد روزگار را خوب چشيده است ولی همچنان عشق به يادگيری و آموختن در دل وی زنده است. هنوز طوماری از سئوالاتی دارد که جوابشان را نگرفته و در جيب دارد تا هر که را ديد و ذره ای ويروس روشنفکری در اون پيدا نمود ازش بپرسد.
البته خودش هم انبانی از پاسخ است. فقط کافی است کنارش بشينی و ازش در مورد مسائل گوناگون بپرسی مطمنا از بودن با وی سير نمی شوی!
حرفش هم اين است که جوانان امروز بی حس و حال هستند! واقعا اين که می گن دل بايد جوان باشه يعنی همين!!
بالاخره بابا شد!
امروز خبردار شدم که يکی از بهترين دوستانم بابا شده است. خيلی خوشحال شدم و همين جا به وی و همسرش تبريک عرض می نمايم.
ياد روزی افتادم که خودم خبر بابا شدنم را شنيدم!! احساس عجيبی به آدم دست می ده. يکی از زيباترين و به عبارتی مبهم ترين تجربيات زندگی است. چرا که تجربه ای است که جنس ان با ديگر تجربيات زندگی فرق می کند. به نظر من ابهامی شوق انگيز در پس اين خبر نهفته است!!
ناگفته نماند که اين تازه واردان با خود خبری را نيز می آورند. نسل جديد در حال آمدن است و نسل ما بايد به تدريج خود را برای رفتن به ايستگاه بعدی آماده کند. نسلی که تا ديروز بچه به شمار می آمد و تازه دانشگاه قبول شده بود امروز به تدريج پدر می شود. جوانان ديروز؛ پدران جوان امروز شده اند و درآينده ای نزديک پدران ميانسال...
نسل ما کم کم دارد يک گام ديگر بر می دارد...
روزی خواهد آمد که اين نسل به انتهای راه خود و ايستگاه آخر برسد!!!
اما... آن موقع در کوله بار خود چه اندوخته خواهيم بود؟
بر لب جوی نشين و گذر عمر ببين کين اشارت زجهان گذرا ما را بس
فرار از کار
بعضی روزها اصلا حس کارکردن نيست. هر چی هم تلاش می کنی اين حس رو در خودت زنده کنی نميشه.
چی می شد که اينقدر اسير کارکردن نبوديم. هر وقت حسش نبود خيلی راحت می زديم به کوه و دشت يا سفر به يه شهر ديگه ! نه؛ می رفتيم کنج خونه و ده تا از فيلمهای دبش هاليوودی رو می ديديم و يا نه اصلا می رفتيم تو رختخواب و ۲۴ ساعت می خوابيديم!!
اونطوری زندگی با حالتر بود. يبه اين می گن: فلکسيبليتی!!! چيزيکه در زندگی روزمره امروزی کمتر پيدا می شه!
زير آسمان جهان۱
توی اين خبرهايی که هر روزه توی اين دنيای مجازی پخش می شه از بعضی هاشون خيلی راحت می گذريم. انگار نه انگار خبر مهمی هستند. شايد پيگيری نتيجه بازی آرسنال و منچستر يونايتد برای ما خيلی مهم تر از اينا باشن. بهرحال ما حق داريم که نسبت به بعضی خبرها کنجکاوتر باشيم ولی ... بعضی خبرها خبر نيستند صدای مرگ انسانيت هستند و اين صدا بلندترين صداهاست!!!
تجارت انسان! خريد و فروش زنان و کودکانی که جرمشان فقر و تنگدستی است! خبری عادی که هر روزه در خبرها می خوانيم و خيلی عادی می گذريم...
كوزوو منطقه همجوار با بوسني و هرزگوين يكى از مراكزخريد و فروش زنان و كودكاني است كه اخيراً مورد توجه سازمان عفو بين الملل قرار گرفته است. بنا بر نظر سازمان هاى حقوق بشر محلى: آمار دختران و زنان جوانى كه در اين منطقه به روسپيگرى مجبور شده اند به حدود ۲۰۰۰ نفر مى رسد. اغلب قاچاقچيان اين زنان را عمدتا از كشورهاى مولداوى، اوكرائين، رومانى و بلغارستان به اين منطقه وارد مى كنند.
تغييرات وضع اقتصادى و افزايش فقر در كشورهاي شرق اروپا و هم زمان بالا رفتن ارزش هاى مادى وضعيت زندگى اجتماعى را نيز در اين مناطق دگرگون كرده است. بسيارى از زنان و دختران جوان فريب وعده هاى واسطه ها را مى خورند و به خيال يك زندگى مرفه و لوكس به شيوه فيلم هاى غربى كه در آنجا نمايش داده مى شوند، يا امكان كار در يك خانواده آلمانى به عنوان پرستار بچه يا كار در موسسات جدى آلمانى اين راه را انتخاب مى كنند و خيلى زود در بستر روسپيگرى مى افتند.
با مستقر شدن ۴۵۰۰۰ سرباز سازمان ملل متحد از كشورهاى مختلف در منطقه كوزوو، از پنج سال پيش تعداد روسپى خانه ها و هتل ها و كلوپ هاى شبانه به شكل وسيعى افزايش يافته است. در پايان سال ۱۹۹۹ تعداد اين روشپي خانه ها به ۱۸ محل مى رسيد ولي امروزه بيش از ۲۰۰۰ مورد از اين نوع تازه تاسيس شده اند!
افراد محلى گزارش مى دهند كه حتى در مناطق دورافتاده و كوچك نيز كلوپ هاى شبانه و اتاق هاى خصوصى داير شده است كه در آن روسپيان توسط واسطه هايشان نگهدارى مى شوند. تعداد زيادى از اين زنان با تهديد و خشونت و تجاوز به آن ها وادار به روسپيگرى مى شوند. در اين نمونه واسطه ها زنان را در كلوپ هاى شبانه با قيمت ۲۰۰۰ يورو به فروش مى رساندند.
سازمان عفو بين الملل نيروهاى نظامى ناتو و كاركنان سازمان ملل در منطقه كوزوو را متهم به سوء استفاده جنسى از دختران و زنان مورد تجارت قرارگرفته، مى كند. بنا بر گزارشى كه از اين سازمان در لندن منتشر شد گفته مى شود كه اين باوركردنى نيست كه درست كسانى كه براى حمايت از زنان و كودكان در اين منطقه مستقر شده اند از تجارت اين بردگان جنسى در آنجا سوء استفاده كنند.!!
زنان اندونزيايی

اين تصوير گوشه ای از صفی طويل از زنان يکی از شهرهای ايالت بالی اندونزی را نشان می دهد که در حال حمل غذا به يکی از معابد شهرشان به منظور ادای مراسم سپاسگزاری هستند. نکات قابل توجه در اين تصوير:
۱- اهميت مراسم مذهبی در کليه اقوام و ملل جهان. اين تصور غلطی است که فقط مسلمانان و يا ايرانی ها مردمی مذهبی هستند. معدل مذهبی بودن مردم اقوام مختلف در جهان (با توجه به تعريف آنها از دين) تقريباْ يکی است. وجود امر قدسی در همه فرهنگ ها مهم ترين دغدغه انسانها را به خود اختصاص داده است.
۲- لباس های رنگانگ که چشم نوازند. آنها را با تصاوير سياه و سفيد موجود در شهر خودمان مقايسه کنيد!
۳- تبحر زنان در حمل ظرف غذا بر روی سرشان!
۴- پوشيدگی لباس خانمها . د رکليه ملل و فرهنگ ها لباس مردم و بالاخص زنان پوشيده می باشد. اين سيمايی که زن مدرن در فرهنگ غرب به معرض نمايش گذاشته است مسبوق به قرن اخير و مخصوصاْ بعد از جنگ جهانی دوم می باشد. حتی سيمای زن غربی در گذشته نيز سيمايی پوشيده داشته است.
موسيقی آمريکای لاتين
چند سال پيش يه موسيقی خيلی زيبا شنيدم که بعداْ فهميدم موسيقی آمريکای لاتين بوده است. اين موسيقی انگار که بر تمام وجودم تاثير می گذاشت و از کمتر موسيقی چون آن لذت برده ام. خلاصه اسمی از آن نمی دانستم و نمی دانستم که برای يافتنش به کجا بايد بروم و چه نشانی بايد بدهم الا اينکه موسيقی است از آمريکای لاتين!
چند سال است که هر چی نوار از موسيقی آمريکای لاتين است به دقت گوش کرده ام تا مگر آنکه گمشده ام را بيابم. و در حين اين گوش کردن ها با مردمان آمريکای لاتين زندگی کرده ام. شريک دردها و غم هايشان بوده ام. تجربه شيرينی بوده است.
تا اينکه چند روز پيش به طور اتفاقی گمشده خود را يافتم. يعنی نشسته بودم که صدای آشنا و گمگشته ای که چندسال دنبالش بودم را از پشت دستگاه کامپيوتر کارمند اداره ای شنيدم. عادی است که در اين لحظه چه کار بايد می کردم. پريدم تا ....
اما پاهايم يک دفعه خشک شدند و از تصميم خود منصرف شدم...
من چند سال به دنبال يافتن موسيقی ای که انگار با تارهای وجود زده می شد با يک قاره با فرهنگی به بزرگی آمريکای لاتين با غم ها و شادی های يک ملت دوست داشتنی زندگی کردم. من در اين مدت تجربه های شيرينی داشته ام و حالا اگر گمشده ام را پيدا کنم بايد با اين مردم و فرهنگ و تاريخ و غمها و شاديهاشان خداحافظی کنم. ديگر وقتی به نوار فروشی می روم نخواهم پرسيد که از آمريکای لاتين چه داريد. وقتی رفقای نواربازم را می بينم نمی گويم نوار آريکای لاتين چی داريد؟ چشمانم ديگر دنبال کنسرتهای موسيقی آمريکای لاتين در لابلای روزنامه ها نخواهد بود و...
خلاصه همين گمشده داشتن باعث رشد و جلو رفتن است و همين در مسير بودن مقصد است. آن مقصدی که به ما ياد داده اند جايی نيست جز مردابی که موج های پرتلاطم و بلند را در خود می بلعد و خاموش می سازد. جايی که با رسيدن به آن دم خور روزمرگی و سکون می شويم . مقصد نقطه نيست راه است .و يک مکان نيست که يک مسير است.جايی نيست جز مسيری که در جستجوی گمشده ای هستيم. و روز يافتن گمشده روز مرگ آن نيز هست چرا که با يافتنش به مرداب می رسيم.مرداب سکون.!!
به همين دليل گمشده ام را در اخرين لحظه ها رها کردم تا بازهم به دنبالش باشم. به هر جا سر می زنم سراغش را بگيرم. در فکرش باشم. تا :
رشد کنم. تجربه های شيرين داشته باشم و بزرگ شوم. تا:
هميشه در حرکت باشم و در مسير شدن جلو روم..!!!
هنوز هم گمشده ای دارم . موسيقی ای از آمريکای لاتين است.....
قطبی شدن جامعه
طبق نتايجی که از تحقيق اخيرم در شهر تهران به دست آوردم به اين نتيجه رسيدم که جامعه ايران داره به سمت قطبی شدن از نظر مذهبی پيش می ره. قطبی شدن يعنی اينکه مردم دارن دوشقه می شن. يا رومی روم يا زنگی زنگ!!!
۵۰ درصد از پاسخگويان خودشان را خيلی مذهبی ارزيابی نموده اند . در حاليکه ۳۶ درصد خودشان را خيلی کم مذهبی ارزيابی نموده اند.!!! دقيقا دو سر طيف. جامعه ای که به سمت قطبی شدن پيش بره انگار داره روی لبه پرتگاه حرکت می کنه.
اين نشان می ده که خواسته های شهروندان در جامعه ما خيلی تفاوت داره و دولت شهروندمدار چاره ای نداره که نيازهای همه جامعه را در نظر بگيره. نه فقط يه دسته را. قوانين بايد يه جوری باشه که هر دو سر طيف از آنها راضی باشن وگرنه ناديده گرفتن ۳۶ درصد جامعه جز آشوب و شورش و... عاقبتی نداره.
يه نکته مهم اين است که تنهای دوای درد قطبی شدن جامعه مدارا و تساهل هم دولت و هم شهروندان نسبت به عقايد و رفتارهای يکديگر می باشد. جامعه امروز ما بيش از هر زمان ديگر به اين نوشدارو نيازمند است. مدارا و تساهل يعنی تحمل رفتارهای ديگران که با عقايد ما جور در نمی آيد. البته يه لوازمی هم داره!
بعد از انقلاب کمتر چيزی که تمرين کرديم همين تساهل و تسامح بوده است.
شهرک سينمايی
يه بنده خدايی ميگه تو ايران همه چيز مثل شهرک سينمايی است. يعنی همه چيز ظاهر داره ولی داخلش که می شی می بينی هيچی نيست. مثلا وزارتخانه ها فقط از وزارتخانه ها اسمش و سمت و پستهاشو داره. ولی کارکردی نداره. سمينارها دانشگاهها مدارس و .. همه فقط اسم هستند و کارکردی ندارن.
ديروز فته بوديم تو ميزگردی که درباره فرهنگ و فناوری اطلاعات بود. اين ميزگرد در وزارت فرهنگ و ارشاد برگزار می شد. جالب اين جاست که سخنرانان ميزگرد ۵ نفر بودند خدمه شامل فيلمبردار نور صدا و کارکنان چايی و شيرينی ۷ نفر . حضار ۱۰ نفر مشتمل بر ۵ نفر کارکنان اداره که برای خالی نبودن صندليها آمده بودند و ۵ نفر ما. تعداد حضار از يه ساعتی به ۳ نفر تقليل يافت!!
يعنی ۵ نفر سخنران. ۷ نفر خدمات . ۳ نفر حضار. برنامه به خوبی ضبط شد و در آرشيو نگه داری می شود . بودجه تخصيص يافته گرفته می شود...
تا فيلم جديد در شهرک سينمايی
حنانه خواب است
ديروز يه تجربه جديد داشتم. ديروز صبح وقتی که رفتم سر کار حنانه کوچولو خواب بود. وقتی هم که آخر شب خونه اومدم بازهم حنانه کوچولو خواب بود. امروز صبح هم که دوباره اومدم سرکار بازهم حنانه خواب بود!
البته اين اتفاق برای من کم پيش می آد. من هم با کار نسبتاْ حال می کنم و برای من اين طور کار کردن خوبه و خاصيت هم داره! ولی الان می فهمم که اون پدرهايی که شايد هفته به هفته بچه اشون رو نمی بينن چی می کشن!!
دير شد
شايد خيلی وقت است که مطلبی ننوشتم. چون سرم خيلی شلوغ شده. صبح زود می رم سر کار و شب می آم خونه. اينا نتيجه طبيعی خريدن ماشين قسطی است؟؟!!
شکنجه گران اشغالگر
وقتی ريحانه عکسهای شکنجه مردان و زنان عراقی رو برام با ايميل فرستاد و ديدم داغون شدم. سرم گيج رفت. سر کار بودم و لی بعد از ديدن عکسها اصلا ديگه نتونستم به کارم ادامه بدم. چقدر اين اشغالگران آمريکايی و انگليسی کثيف هستند...!!!!
يه مقدار از اين عکسها رو يه خانوم انگليسی که صاحب عکاسخانه است و ظهور اين فيلمها بهش سفارش شده بود می بينه و نمی تونه سکوت کنه و قضيه رو به پليس ميگه.
آدرس عکسهای شکنجه اينجاست:
http://www.hiiraan.com/htdocs/2004/may/Ghraib/iraqi_pow.htm
رنج مادر

کی رنج اين مادر عراقی به پايان می رسد؟
علاء الدين يکساله شد

علاءالدين همين وبلاگ مزخرف بی سرو ته يکساله شد. پارسال همين موقعها بود که تصميم گرفتم يه وبلاگ داشته باشم. البته خيلی کم روی آن وقت می گذاشتم روی همين حساب می دونم وبلاگ خيلی خوبی شايد نباشد. ولی بهرحال نمی خواستم چراغ وبلاگم خاموش بشه.
البته يه روزی علاءالدين پوسته می اندازه و يه وب سايت جديد می شه. اسمش هم آينده می باشد. تصميم دارم که وب سايت آينده دات نت رو راه بياندازم. البته توش چی بنويسم هنوز دقيق نمی دونم. تنهايی هم چرخوندن وب سايت که زود به زود هم آپ ديت بشه سخته. دنبال رفيقای با حال می گردم تا با هم يه وب سايت باصفا راه بندازيم. خودم دوست دارم که در مورد مسائل بين فرهنگی اجتماعی داستانی و هنری باشه. توش کلی عکس بذاريم. عکس خيلی چيز باحاليه. مخصوصا با يه توضيح کوتاه از صدتا مقاله بهتره. وبلاگهای پرشين بلاگ رو اگه توش عکس بذاريم کمی دير بالا می آد. وگرنه من هيچ مطلبی رو بدون عکس نمی ذاشتم.
خانواده همچنان مهم است
عموما آدمهای پولدار براشون پول بی ارزشه. به قول معروف شکم که سير شد حالا آدم چيزای ديگه می خواد. يه محققی تو غرب هم به همين نتيجه رسيده که آدمهايی که درآمدشان بالاست برای پول و ارزشهای اقتصادی ارزش کمتری قائلند و ارزشهای ديگه مثل معنای زندگی؛ آزادی؛ هنر براشون با ارزشتر می شه.
اما جالب اينجاست که من در اين تحقيق به اين نتيجه نرسيدم. چيزی که مشاهده کردم اين بود که برای دانش آموزان طبقه بالا پول و ارزشهای اقتصادی مهمتر از دانش آموزان طبقه پايين ومتوسط بود. 
و يه نکته اينکه پدر و مادر بيشترين تاثير را روی نگرشهای ارزشی فرزندانشون داشتن. يعنی همچنان خانواده مهمترين منبع آموزش خوبيها و بديها به کودک می باشند.
من خودم قبلا فکر ميکردم خانواده نقش پرورشی خودشون رو از دست داده اند.
زيرپوست شهر۴
يه روز برای تحقيق رفتم تو يه مدرسه تو منطقه ۱۷. ناظم مدرسه وقتی قضيه رو فهميد که برای انجام تحقيق اونجا رفتم گفت:
ببين ببرای خودت می گم به نظر من تو مدرسه ما پرسشنامه پر نکنی به نظر من بهتره. چون بچه های ما بی شعورند!!!!
البته برای يه محقق اين سخن خيلی جالبه. چون آدمهای عجيب و غريب تر برای تحقيق جذاب ترند تا گوسفندهای آرام دست آموز!
ولی انصافاْ دهنم سرويس شد. بسکی بچه ها يه خورده قليل الاشعور بودند!
زير پوست شهر ۳
۱)
توی مدارس شمال شهر وقتی می خواستم سر کلاس برم و با بچه ها صحبت کنم مدير مدرسه حاضر نبود درس ادبيات بچه ها رو هم به من بده. می گفت ما برنامه هامون خيلی فشرده است و نبايد وقت بچه ها صرف اين چيزها شه! اين برای درس ادبيات بود درس فيزيک و شيمی که جای خود داشت!!
۲)
يه مدرسه تو منطقه ۱۷ رفته بودم مدير مدرسه بچه ها رو از پشت کامپيوتر بلند کرد آورد سر کلاس تا باهاشون مصاحبه کنم!!! يه مدرسه ديگه کلاس فيزيک بچه هارو تعطيل کرد تا کار من راه بيافته !! جالب تر از همه اينکه يه مدرسه تو منطقه ۱۵ وقتی که من مراجعه کردم ۷ تا کلاسش معلم نداشت!!!!
۳)
يه مدرسه تو خيابان فرشته بود که کلاش تجربی سال سوم دبيرستانش دونفره بود!! در عين حال کلاس ادبياتشون هم خيلی مهم بود.
زير پوست شهر ۲
زير اين پوست شهر با دانش آموزی برخورد داشتم که درآمد ماهيانه باباش صد ميليون تومان بود. البته پدر اين دانش آموز کارخانه دار بود و ...
شايد خيلی حسرت آور باشد که مثلا حقوق يک ماه پدر اين دانش آموز برابر تمام تلاش يک عمر پدر و مادر من و شما باشد!!!!!
اما اين همه داستان نيست. از اونجايی که هر جايی خدا يه چيزی بده يه چيزی می گيره! اين بچه هم از چاقی زياد رنج می برد. يعنی اگه من و شما بريم رو يه کفه ترازو و اونم بره روی يه کفه ديگه شايد ترازو تو حالت تعادل وايسه. !!!
راستش من اصلا حاضر نيستم سلامت رو با پول عوض کنم. فکر کنم اگه جمع و تفريق کنيم خدا به ما بيشتر از اون داده باشه!
محال است
دو چيز محال است:
۱- خوردن بيش از رزق معلوم
۲- مردن پيش از وقت معلوم
مبارکه!
خبر ازدواج یکی از همکاران خوبم را شنيدم.
شيرينی اش رو هم خورديم. خيلی چسبيد!
وی از تئوريسينهای نظريه آشوب است.و جالب اينجاست که بر اساس همين نظريه زن گرفته.!! می گه خانومش رو قبلا اصلا نديده بوده و فقط با ۴۵ دقيقه صحبت انتخابش کرده است(بکارگيری نظريه آشوب!)
از بچه های باصفای تربت جام است. آرزوی موفقيت و بهروزی برای وی و همسرش می کنم.
بيراهه می رود!

چندين چراغ دارد و بيراهه می رود
بگذار تا بيافتد و بيند سزای خويش
سرگذشت آردل
شبی فیلم سرگذشت آدرل را دیدم . فیلم درباره دختر ویکتور هوگو نویسنده مشهور فرانسوی می باشد . آدرل عاشق ستوانی می شود. این رابطه عاشقانه بعد از مدتی یکطرفه می شود.دخترک زيبا همچنان عاشق ستوان باقی می ماند و ستوان قصه ما ، با فراموشی قول و قرارهایی که باویدر مورد ازدواجشان گذاشته بود، بدنبال رابطه عاشقانه با زنان دیگری می رود.
آدرل در عشق ستوان می سوزد و هر کاری می کند تا بتواند دوباره معشوقش را بیابد ولی معشوقش پیش وی بر نمی گردد. تا اینکه آدرل دیوانه می شود. آدرل از عشق ستوان دیوانه می شود و بقیه عمرش را که تا 85 سالگی می باشد در یک آسایشگاه به سر میبرد.
سرگذشت او سرگذشت عجیبی است . کسی که بخاطر عشق دیوانه می شود. این انسانها چه موجوداتی هستند؟ چه استعدادهایی دارند؟ واقعا دیوانه شدن بخاطر عشق کار هرکسی نیست ! هرکسی این قدرت را ندارد !
فيلم قشنگی بود!!
کمک های انسان دوستانه
رفته بودم از یک فروشگاه خرید کنم. با چادر سفری مواجه شدم که به قیمت مناسب و زیر قیمت بازار عرضه می شد . وقتی که با فروشنده درباره ویژگیهای چادر و جنس و علت قیمت مناسب آن صحبت کردم، از دهان وی پرید که این چادر از بم آمده !
محصولاتی که به عنوان کمک های انسان دوستانه به بم فرستاده شده اند ، این چنین در فروشگاه کنار منزل ما پیدا می شوند . . . .
سال نو مبارک
سال 83 آمد
سال نو مبارک
البته با تاخیر .
ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است.
با نگاهی گذرا به سال 82 ترین ها را از دید خودم انتخاب کردم .
ناگوارترین اتفاق سال 82: زلزله بم
بهترین اتفاق سال 82 : دستگیری صدام
بی اهمیت ترین روز سال 82 : اول اسفند روز انتخابات مجلس
بامزه ترین روز سال 82 : اعطای جایزه صلح نوبل به شیرین عبادی
کمترین فعالیت مسئولین نظام در سال 82 : خدمت رسانی
محبوب ترین کشور جهان برای نسل جوان ایران در سال 82 : ایالات متحده آمریکا
بی عرضه ترین دولتمرد جهان که در مقابل مخالفانش کوتاه آمد در سال 82 : خاتمی
تنبل ترین دانش آموز تاریخ جهان در سال 82 : حضرت . . .
مزخرف ترین وبلاگ سال 82 : علاءالدین
حنانه يک ساله شد
وقتی ياد ۱۹ اسفند سال گذشته ميافتم( يعنی همين روز)؛ تمام خاطراتش لحظه به لحظه جلوی چشمام رژه ميرن
؛ شايد باورتون نشه ولی حتی يه ثانيه اش هم از يادم نرفته ؛ البته علت داره و دليلش هم اينه که اينروز ؛ روزی بود که ما منتظر ورود حنانه بودیم عصر رفتیم دکتر و صدای قلبشو با واکمن روی نوار ضبط کردم
چند دقيقه هم روی نوار برای حنانه ای که هنوز تو دل مامانش بود صحبت کردم و آن صدا رو نگه داشتم وقتی بزرگ شد بهش بدم.و غروب . . . . ساعت ۷ بود که ديگه يواش يواش حنانه خانوم شروع کرد به اخطار دادن و ساعت ۱۰ شب رفتيم بيمارستان تا مهمون کوچولومون از راه برسه البته اين کوچولو شيطون قصد نداشت خونه گرم ونرمش رو ترک کنه و تا فردا ساعت ۲:۳۰ هرچی باهاش چونه زديم که بچه لجبازی نکن بيا ؛ به زبون خوش نيومد که نيومد. تا عاقبت با عمل سزارين به زور به دنيا آوردنش
( مثل اينکه قبلا يکی از بديها و سختيهای اين دنيا بهش گفته بود که دلش نمی خواست بياد ) . خلاصه بلاخره ايشون در ساعت ۲:۳۰ روز ۲۰ اسفند چشم به جهان گشودند و پا بر عرصه وجود نهادند و قلب ما را مالامال از شادی و سرور کردند

. انشاالله که هميشه دل همه شاد باشه .
عاشورای میرداماد
درخبرهای اینترنتی خواندم که روز عاشورا خیابان میرداماد و میدان محسنی صحنه پر شور دختران و پسران خوش تیپِ پولدارِعزادار بوده است . پسرها با لباس های سیاه ( گرانقیمت و آخرین مد روز ) و ماشین های آخرین مدل و دختران بعضا چادرهای عربی و احیانا روبنده و آرایش های مناسب محرم ( لاک سیاه ، . . . ) در این مراسم شرکت کرده اند، که ظاهرا مورد حمله لشکر همیشه حاضر حزب الله قرار می گیرند و کتک جانانه ای می خورند و مراسمشان حال و هوای دیگری می گیرد . البته جمعیت پرشور و عزادار نیز با شعارهایی که در آنها حال و هوای محرم نیز حفظ شده بود از خود دفاع می کنند .
احتمالا این اتفاق قلب دوستداران اهل بیت را جریحه دار کرده است که از فریاد وا اسلاما و وامصیبتای آن ها، این را می توان فهمید . اما ایراد کار کجاست ؟
مثلا آیا چنین اتفاقاتی در لبنان و در میان شیعیان لبنانی رخ می دهد؟ آیا تا بحال شنیده اید که در بیروت شیعیان پولدار و کم اعتقاد لبنانی روز عاشورا چنین کارهایی بکنند . . . .
طبعا این طور نیست . هر کاری جایی دارد . طبیعتا جوانان شیعه خوشگذران لبنانی ( که اتفاقا تعدادشان هم کم نیست ) برای عیش و نوش و تفریح خودشان به جاهای مخصوص آن می روند . و انرژی هسته ای نسل جوانشان را در آنجا تخلیه می کنند . جوانان شیعه مذهبی هم ( که اتفاقا تعداد آنها نیز کم نیست ) در روز عاشورا آنگونه که می خواهند بر سر و روی می زنند وعزاداری و نوحه خوانی و سینه زنی می کنند . اما در ایران چه اتفاقی افتاده ؟
این غنی سازی انرژی جوانی به بهترین نحو توسط انواع و اقسام نعمات خدادای و غریزی و لوازم وارداتی از قبیل ماهواره و اینترنت و . . . صورت می گیرد، ولی قوانین جمهوری اسلامی اجازه تخلیه آنهارا درمجاری عادی خود نمی دهد . پس چه پیش می آید ؟ اینکه جوانان منتظر یک فرصت باشند تا این انرژی عظیم را رها کنند . یکبا ربه بهانه شکست یا پیروزی فوتبال ، یکبار بهوای یک رویداد سیاسی ، یکبار بهوای آتش بازی و یکبار هم بهوای عاشورا !
پس چه باید کرد؟
به نظر من باید آزادی های نسل جوان را افزایش داد. تا بسیاری از انرژیهاو غنی سازی ها در مجرای خود آزاد شوند . و حداقل از مقدسات برای مقاصد غیر مقدس و یا ضد مقدس استفاده نشود . . . .
عباس عبدی

عباس عبدی از شخصيتهايی است که به وی خيلی علاقه دارم. البته اخلاق وی شايد خيلی دلچسب هر کسی نباشد. رک بی پرده سرد و... البته شايد توی چند بار برخوردی که با وی داشتم اين برداشت را از وی دارم. اما از نظر فکری خيلی باهاش حال می کنم. وی هميشه سياسی بوده و از سال ۵۳ که وارد دانشگاه شده هميشه در فعاليتهای سياسی حضور داشته . وی يه محقق اجتماعی خوبی است.
وی ماههاست که در زندان است. سر قضيه نظرسنجی!! شنيده ام که کاری با وی کرده اند که حاضر شده از سياست کناره بگيرد ولی ولش کنند. برای يه آدم سياسی خيلی سخت است که بخواهد از سياست کناره بگيرد ولی چه شده که اين آدم محکم و استوار بريده. نمی دانم.
وی گفته : می خواهم بقيه عمرم را با دختر و همسرم باشم...
عباس عبدی نمونه نسل انقلابی خروشانی است که به ته خط رسيده. شايد حالا که وی دوره ميانسالی را دارد پشت سر می گذراند و کوله بار تجربه اش حسابی پر می شود نگرشی جديد و نو به جامعه زندگی سياست و... پيدا کرده باشد. الان بيش از هر موقع آرزو می کردم در کنارش می بودم و اين تجارب را از وی می آموختم. ولی حيف که بی دادگاه اسلامی وی را از ما گرفته است.
زير پوست شهر ۱
این تحقیقی که دارم انجام میدم باعث شده به همه جای تهران سرک بکشم. از شمال تا جنوب از شرق تا غرب و مرکز.از این مدرسه به اون مدرسه.غیرانتفاعی دولتی و... خلاصه یه فرصتی شده که ببینم توی این شهر به این بزرگی چه خبره؟!

جالب اینجاست که یه چیزهایی توی شمال شهر وجود داره که اصلا در جنوب شهر وجود نداره و یه چیزهایی دیگه هم فقط مختص جنوب شهری هاست و ... باید بگم هم پول زیادی و هم فقر زیاد هر دو عامل بدبختی اند. یعنی با نمونه هایی که برخورد داشتم هم ازنوع خیلی پولدار و هم خیلی فقیر یه جور غیرنرمال بودن در دانش آموز مشاهده می کردم
سياهکل

نوزده بهمن سالگرد حادثه سیاهکل می باشد. سياهکل روستايی است خوش آب و هوا در شمال ايران . قضيه حادثه سياهکل هم از اين قرار است که :عده ای جوان که در سر شور انقلاب و مبارزه داشتند و ازهر ده تا کلمه که به کار می بردند هشت تاش : امپریالیسم . خلق . مبارزه . فئودال. مارکس و.. بود. تصميم می گيرند که که يه کار انقلابی بکنند. اين تيپ جوانها عموما شبها از چه گوارا و انقلاب کوبا و انقلاب چين صحبت می کردند و روزها از این مخفیگاه به آن مخفیگاه می رفتند و از دست ساواک می گریختند. دیندار نبودند و بیشتر تحت تاثیر مارکس و قرائت مارکسیستی از جامعه و جهان بودند.
یک روز هم چند نفری تصمیم می گیرند که قیام مسلحانه را در ایران شروع کنند. يه جورايی می شه گفت الگوشون انقلاب کوبا بود. اما مثل اینکه ساواک خیلی قوی تر از این حرفها بود! همه شان را دستگیر کرد و به جوخه اعدام سپرد.
شاید خیلی از همفکران و همرزمان آنان در آن روزها هنوز زنده باشند ولی بعید می دانم که الان هم در همان حال و هوا باشند.الان همه چیز عوض شده.
همه آنها یه جور دیگه فکر می کنن.همه آن دوره يه حرفهايی می زدند و الان يه چيز ديگه ميگن و. يه کار ديگه می کنن مثل رهبران جمهوری اسلامی که بیست و پنج سال پیش یه جور دیگه فکر می کردند.!
همه نظراشون عوض شده , حتی مردمی که یه روزی انقلاب کردند و آن بچه چکمه پوش شمالی را از ایران بیرون کردند! مثل اينکه اونها هم نظرشون عوض شده.
در مورد عکس هم بگم که تصوير عروسی بيژن جزنی از سران فدائيان خلق می باشد. البته وی در حادثه سياهکل حضور نداشت.
اين پيوند ديری نمی پايد که از هم می گسلد. مثل دهها پيوندی که شور مبارزه و انقلاب نگذاشت جاودان بماند. جزنی در زندان شاه اعدام شد.
بن بست

سال ۱۳۵۷ : به آنجا خواهيم رسيد

؟؟؟۱۳۸
مثل اينکه هر جاده ای بايد يه روزی به انتها برسه!
نسل سوخته
" شما نسل سوخته اید!!" این جمله ای بود که یک دانش آموز دبیرستانی به من گفت.!
زنان مجاهدين خلق

این زنان افسرده امروز، دختران پرتحرک و شاداب دیروزند که در انتهای مسیری پرپیچ و تاب و پر فراز و نشیب قرار گرفته اند. بهترین سالهای عمر خود را در تکاپو و کوشش گذرانیده اند تا دنیای بهتری بسازند آنگونه که فکر می کردند.اما حیف از زمان از دست رفته!
یاد بنیادگذاران سازمان مجاهدین خلق به خیر. سعید محسن، علی اصغر بدیع زادگان که اخیرا مادرش به رحمت حق شتافته است و دیگری. دانشجویانی که با جوش و خروش ، انرژی و تحرک در سالهای خفقان و دیکتاتوری بپا خاستند و با تاسی از درسهای دکتر شریعتی و مهندس بازرگان پا در راهی گذاشتند که هر چند دوست نداشتندعاقبتش را اینگونه ببینند!
شاید روزی که به مهندس بازرگان در زندان نامه نوشتند و خبر تشکیل چنین سازمانی را دادند فکر نمیکردند روزی بیاید که دختران پرتحرک و پر انرژی را زنانی دستبند زده و افسرده و عمر بر باد رفته ببینند. دخترانی که جوانی دادند، عشق دادند ، شهوت دادند تا دنیایی نو و آرمانی بسازند و چه امروز خود را خسرالدنیا و آلاخره می بینند.
به این زنان نباید به عنوان جنایتکاران جنگی نگاه کرد. جنایتکارانی که سالها با رژیم صدام بر علیه مردم عراق و ایران همکاری داشته اند. نه ! اینها خود بزرگترین قربانی تاریخند. خود بزرگترین گوهر خود را از دست داده اند. اینان با اخلاص و عزم راسخ پا در این راه گذاشتند. اینان جوانی داده اند. آنروز که دیگران در خواب ناز بودند تا صبح به بحث و گفتگو می نشستند، کتاب می خواندند، به حسن و محبوبه فکر میکردند، از جامعه آرمانی صحبت می کردند و در روياهای خود جامعه ای بدون طبقه را جستجو می کردند.. انروز که دختران دیگر به تفریح و عیش و نوش می پرداختند اینان سلاح به دست می گرفتند و مدتها در مخفیگاههایی که کسی از آن خبر نداشت زندگی می کردند. در روستاها و جنگل ها رویای جامعه عادلانه را می پروراندند که با تلاش و کوششهای آنان بدست می آید.در حالیکه دختران دیگر حاضر به تحمل کوچکترین سختی در زندگی نداشتند؛ اینان برای آرمانهایشان راحت جان می دادند و کشته هم می شدند!
آنروز برای این دختران شاداب و خنده رو وپر انرژی این گونه گذشت . در سختی، تلاش ، کوشش و مبارزه. اما آن سامری بد یمن و بدکردار که عاقبت آن همه تلاش و ایثار و اخلاص این دختران را اینگونه به لجن کشید که امروزخود را زنانی افسرده، ماتمزده و به انتهای راه رسیده در یابند که نه زندگی کرده اند و نه رمق زندگی کردن دارند. نه آتش عشقی در سینه برایشان مانده و نه شهوتی برای ارضاء. پوچی و بی ثمری عاقبت راهشان شده و خود را بازنده می یابند.
نه همسری برایشان مانده و نه فرصتی برای بچه دار شدن و نه خانه و کاشانه ای برای زندگی و نه مادری تا حداقل لذت فرزندی را برایشان اجابت کند. لذتی را که مبارزه و جهاد برایشان حرام نموده بود. شاید آنروز که دخترانی مبارز بودند به کوچک طبعی دخترانی که به زندگی و همسر و بچه می اندیشیدند می خندیدند و در دل امید تغییر جهان و در سر رویای خلق جامعه عادلانه می گذراندند. اما امروز همینان حسرت خانه و زندگی گرم همان کسانی را می خورند که روزی مورد استهزایشان بودند.
واقعا گناه اینان چیست؟ جرمشان چیست؟ آيا گناهشان اين است که در اوج شور و حال جوانی بيش از همسالان خود می فهميدند؟! ايده آلهای بزرگ داشتند.
هیچ! گناهشان را باید بر گردن تاریخ نهاد که این چنین ارابه خود را بر جنازه زندگی این بیچارگان می راند و مالباختگانی را به نمایش می گذارد که جوانی و عمر خود را فقط برای مبارزه و تحقق آرمانهای بزرگ داده اند و امروز خود را دور تر از همیشه بدان می بینند. چه عاقبت دردناکی!!
خدا لعنت کند این جغد شوم را که عاقبت این سازمان را به اینجا کشاند!!
معنويت در همه جاست (۴)

مادر ترزا در سال ۱۹۱۰ در شهر «اسكوبجي» در كشور يوگسلاوي به دنيا آمد. اسم اصلي او «اگنس گونزا بوژاكسيو» بود و پدر او كه اصل و نسبش آلبانيايي بود يك مزرعه كوچك را اداره مي كرد و در هفت سالگي اگنس به قتل رسيد.
در دوازده سالگي هنگامي كه او به مدرسه كاتوليك رومي ها مي رفت، مي دانست كه مأموريتي در زندگي اش دارد كه به فقرا كمك كند. او تصميم گرفت كه مبلغ مذهبي شود و چند سال بعد هندوستان را براي مقصد خود انتخاب كرد. در سن ۱۸ سالگي او خانواده اش را در «اسكوبجي» ترك كرد و به خواهران «لورتو» كه يك گروه راهبه هاي ايرلندي بودند كه مأوريت آنها در كلكته بود، پيوست. پس از چند ماه تعليم ديدن در شهر دوبلين به هند فرستاده شد و در سال ۱۹۲۸ پيمان اوليه خود را به عنوان يك راهبه، بست.
بين سال هاي ۱۹۲۹ تا ۱۹۴۸ مادر ترزا در دبيرستان «سنت ماري» در كلكته تدريس مي كرد اما فقر و رنجي كه در پشت ديوارهاي دير مشاهده كرد چنان تأثير عميقي بر او گذاشت كه در سال ۱۹۴۶ از مسئولين خود در دير اجازه گرفت تا مدرسه دير را ترك كرده و خود را وقف كار در ميان فقراي زاغه نشين كلكته كند. اگر چه او هيچ سرمايه اي نداشت اما يك مدرسه در فضاي باز براي كودكان بي خانمان بنا گذاشت. وی با کمکهايی که از سوی افراد خير می رسيد حوزه فعاليتش را افزايش داد. در روز ۷ اكتبر ۱۹۵۰ او كار جداگانه اي را تحت عنوان «مبلغان نيكوكاري» آغاز كرد. وظيفه اصلي اين گروه عشق ورزيدن و مراقبت كردن از افرادي بود كه هيچ كسي براي كمك و محبت كردن به آنها وجود نداشت. امروز اين گروه از بيش از هزار خواهر و برادر ديني در هند متشكل مي شوند كه عده كمي از آنان نيز هندي نيستند. بسياري از آنان تربيت شده اند تا پزشك، پرستار و مددكار اجتماعي شوند و در جايگاهي قرار گرفته اند كه بتوانند كمك موثري به جمعيت هاي فقير و زاغه نشين بكنند. ضمنا كار كمك به آسيب ديدگان بلاياي طبيعي نظير سيل، بيماري هاي اپيدمي و قحطي را نيز برعهده گرفتند.
مادر ترزا پنجاه پروژه كمك رساني در هند دارد، اين تشكل ها در ميان خانه هاي كودكان، كلينيك ها، جذامي ها و فقرا كار مي كنند. ضمنا اين گروه به ديگر كشورها رفته و كار كمك رساني به فقيرترين فقرا در كشورهايي در آفريقا، آسيا و آمريكاي لاتين را انجام مي دهند. حتي در كشورهاي ايتاليا، بريتانيا، ايرلند و آمريكا نيز پايگاهي دارند.
گرگ بيابان

نه چراغيست در آن پايان
هرچه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نورانی
چشم گرگان بيابانست 
امدادگر غربی

اين يک زن غربی است که به همراه گروههای امداد خارجی برای کمک به زلزله زدگان بم وارد ايران شده است. شايد برای ما ايرانی ها، کمی عجيب باشد که يک زن با اين تيپ و قيافه بجای آنکه در تعطيلات ژانويه خوش باشد و کيف کند ، به اين گوشه جهان آمده تا غمی را از روی دل مادری بردارد. نمی دانم آيا يک دختر ايرانی آنهم اهل شمال شهر تهران با اين تيپ و قيافه حاضر بود تعطيلاتش را خراب کند و به يه چنين جاهايی برود؟ عجيب اينجاست که ما زنهای غربی را فاسد و بی بندو بار می دانيم ؟؟!
سال نوی مسيحی در غم


سال نوی مسيحی با جشن ها و شادی هايش از راه رسيده است. همه خوشحال، همه شادمان و مسرور سال خوشی را برای يکديگر آرزو می کنند. و در اين گوشه جهان غمی سنگين دل مادران و کودکان داغديده را می فشارد. نمی دانم اين شعر زيبا از کيست ولی شرح حال ماست:
آن شب زمين پير
اين بندي گريخته از سرنوشت خويش
چندين هزار کودک در خواب ناز را
کوبيد وخاک کرد!
چندين هزار مادر محنت کشيده را
دردم هلاک کرد!
مردان رنگ سوخته از رنج کار را
در موج خون کشيد.
وزگونه شان
تبسم شوق واميد را
با ضربه هاي سنگ وگل وخاک پاک کرد
در آن خرابه ها
ديدم که مادري به عزاي عزيز خويش
در خون نشسته بود
در زير خشت وخاک
بيچاره بند بند وجودش شکسته بود
ديگر لبي که با تو بگويد سخن نداشت
دستي که در عزا بدرد پيرهن نداشت!
ديگر زمين تهي است
ديگر به روي دشت
آن کودکان ناز
آن دختران شوخ
آن باغهاي سبز
آن لاله هاي سرخ
آن بره هاي مست
آن چهره هاي سوخته از آفتاب نيست
تنها در آن ديا ر ناقوس ناله هاست
که در مرگ زندگي است
راستی سال نوی مسيحی مبارک!
ارگ بم ! آرام بخواب

هنوز صدای خنده ها و شاديهای کودکان بمی، در کوچه پس کوچه های ويران شده اين شهر به گوش می رسند. کوچه هايی که امروز هزاران کودک و خردسال را در زير خرابه های خود جای داده است . هنوز صدای هلهله های شعف انگيزی که بوی زندگي، اميد و تلاش را در ميان مردمان شهر زنده می نمود، به گوش می رسد...
ارگ بم، استوار و پابرجا، دو هزار سال با اين شادی ها ، با اين صداها و نغمه ها ايستادگی کرد و در مقابل دست دگرگون کننده روزگار استوار ماند...
اما امروز همه آن صدا ها و شور و شعفهای اميد بخش خاموش گشته اند...
و چه دردناک!!!
اظهارنظر يکی از خوانندگان:
به راستی که ارگ نتوانست غم کودکان مادرر از دست داده و پدران گریان در غم فراق کودکشان را به نظاره بنشیند و چه زیبا همراه با عزیزانش فرو ریخت . حال ما در داغ کدامشان به سوک بنشینیم و بسوزیم . در غم فراق کودکان شیرین زبان و شادمان ارگ یا مادران مهربانش و یا پدران سختکوشش . براستی که این مصیبت بر همه ایران زمین وارد شد نه تنها بر بم و ارگ استوارش . به سوگ بنشین ای بقایای برجامانده از زخم زلزله ارگ که این داغ تا ابد بر جسم و روحت باقی خواهد ماند.
پنجره ای بسوی آسمان

اين تصاوير پنجره های مختلفی است كه به سوی آسمان باز می شوند. از هر كدام از اين پنجره ها می توان به آسمان نگاه كرد. البته به علت موقعيت جغرافيايی طبعا هر كدام مشرف به بعضی چشم اندازها می باشد و محروم از بعضی از مناظر ديگر.
اين تصوير حالتی نمادين دارد. هركدام از ما هم از پشت يكی از اين پنجره ها به اين جهان نگاه می كنيم. طبعا هركدام از ما به علت موقعيت و جايگاه فردی و اجتماعی كه داريم و در عين حال تجربه های فردی و اجتماعی كه داشته ايم بعضی دور دستها و مناظر را خوب می بينيم و از بعضی چشم اندازها محروميم.
مهم اين است كه اين را فراموش نكنيم كه ما نيز پنجره ای داريم در ميان پنجره های فراوان ديگر.
دچار عجب و غرور هم نشويم كه پنجره ما مشرف به كل عالم است. از روی يك پنجره حتی اگر برروی بزرگترين برج عالم هم كه باشد نمی توان كل عالم را ديد!
وقتی كه به اين ديد می رسيم آنوقت به دانسته های خود و درست و غلط بودن آن بيشتر شك می كنيم. آنوقت اظهار نظرهای ديگران را بيشتر ارج می نهيم .و نهايتا آنكه آنوقت به عقل جمعی بيشتر اعتماد می كنيم.
معنويت در همه جاست(۳)
اين تصوير يک خانم هندوست . همه ساله صدها هزار زائر برای تبرک و غسل در رودخانه گنگ (که رودی مقدس برای هندو ها شمرده می شود) به ساحل اين رودخانه مشرف می شوند و در آرامش و سکوت به عبادت می پردازند. اين خانم در موقع غروب آفتاب در حال تعظيم شکرگزاری است.
بودا : معنويت درهمه جاست(۲)

در حدود دو هزار و ششصد سال پيش، كودكي در بيشه اي آرام و دورافتاده در جنوب كشور نپال امروزي به دنيا آمد. كودكي كه پدرش او را گوتاما ناميد، اما تفكر و تعمق و مراقبه او را بودا كرد.
بودا چهل سال در سراسر هندوستان به سير و سفر پرداخت و تعاليم خود را در هشت دستور ساده خلاصه كرد: ايمان راست، نيت راست، گفتار راست، كردار راست، طريق زيستن راست، كوشش راست، پندار راست و توجه و مراقبت راست.
آموزه ها و تعاليم او چنان مورد اقبال و اعتماد مردمان قرار گرفت كه از ۶۰۰ سال پيش از ميلاد مسيح تاكنون وي را به عنوان پيامبري بزرگ ستوده اند
البته آن چه او را از پيامبران بزرگ اديان جدا مي كند اصرار وي بر اين نكته منحصر به فرد است كه سخنانش منشايي بشري دارد و وي نه تنها هيچ الهامي از غيب دريافت نكرده بلكه هيچ نيروي ماورايي نيز او را مأمور سعادت بشر ننموده است.
بودا تمام دستاوردهاي شهودي و ادراكات خود را به هوش خالص بشري نسبت مي داد و معتقد بود كه هر انساني مي تواند بودا شود، اگر در مسير تحقق آن قدم بردارد.او خود را بشري مي دانست كه ظرفيت هاي ذهني اش را به كارگرفته است و حقيقت هستي بر او آشكار گرديده.در تعاليم نخستين بودا، فرد و تنها خود فرد مي بايست پناهگاه و ملجاء خود باشد و او همواره شاگردانش را از جست وجوي سعادت و پناه در ديگري برحذر مي داشت. ب
ه عبارتي بودا به انسان سه هزار سال پيش مي آموخت كه چگونه انديشه خود را ارتقا دهد و از آن به عنوان محكي براي صحت و سقم آموزه هاي ديگران استفاده كند. از سخنان او است كه مي گفت: «دواي دردهايتان را در خود بجوئيد و نه در هيچ كس ديگر و براي رسيدن به حقيقت تنها راه را بپرسيد آن چنان كه من نيز تنها راه را به شما نشان مي دهم و نه بيشتر.»او در ماهاپا رابيني سوترا گفته است: «هيچ امر رازآلودي در تعليمات من نيست و من هرگز ادعا نخواهم كرد كه حقيقت را در آستين دارم.»
همه آن سخنان را بشنو و با عقل و انديشه خود بسنج، آنها را انتخاب كن، هركدام را كه با ضمير دروني تو سازگار است بپذير و هركدام را كه سازگار نيست، رهاكن
بودا همواره در تعالي خود مي گفت: بيا و بنگر، و نه آن كه بيا و ايمان بياور.
در آئين بودايي كه توسط بودا ترويج مي گشت شك و ترديد اگرچه يكي از پنج موانع درك حقيقت بود اما هرگز گناه شمرده نمي شد، سرگشتگي و ترديد منزلي است كه بايد از آن عبور كرد چنان كه شخص بودا در آخرين لحظه هاي زندگي اش، اطرافيان خود را به ترديد انداخت و از آنها خواست تا درباره هرچه كه شك دارند از بودا سئوال كنند.
اگر بوديسم را يك دين بدانيم، گناه در اين آئين معنايي ندارد چرا كه ريشه همه شرارت ها جهل است و شايد بتوان به تعبيري گفت كه عدم استفاده درست از انديشه و عقل، بزرگ ترين گناه محسوب مي گردد.لفظ ايمان (Saddha) نيز در بوديسم به معناي يقين و اطميناني تعبير شده است كه فرد با درك حقيقت به آن نائل مي شود.
بودا تعاليم و آموزه هاي خود را همچون الواري مي دانست كه فرد مي تواند خود را بر آن ببندد و از رودخانه اي پرآب عبور كند، اما وي همواره اصرار داشت كه الوار چوبي را نبايد براي هميشه با خود حمل كرد چرا كه در خشكي ديگر نيازي به الوار نيست و توصيه مي كرد كه چسبيدن به تعالي يك فرد و حقيقت محض پنداشتن آن مانند غُل و زنجيري است كه انسان حكيم را از پيمودن كمال باز مي دارد.
چند تا مطلب
مدرنيزه شدن غربزده شدن هست يا نيست؟!

رئيس جمهور آمريکا در سخنرانی که بمناسبت بزرگداشت بيستمين سالگرد تاسيس بنياد ملي دموکراسي در 6 نوامبر در واشنگتن ايراد کرد مطالبی را اظهار کرد که آن مطالب حتی ارزش خوندن هم ندارند.الا مطلبی رو که در لابلای حرفهاش بيان نمود که به نظر من خيلی جای تامل داره! به نظر من خودش می دونه که داره دروغ ميگه ولی حرف خيلی ها رو زد که به آن مطلب سخت اعتقاد دارن!
بوش در سخنرانی خود اظهار داشت: مدرنيزه شدن غرب زده شدن نيست.[ و خطاب به کشورهای خاورميانه گفت] دولتهاي نماينده خاورميانه فرهنگهاي خود را منعکس خواهند کرد. آنها مانند ما نخواهند بود و نميبايست که مانند ما باشند.
مدرنيته ايرانی تو اين ۱۵۰ سال نشان داده که اگه می خواد به منزل برسه بايد بار کج رو کنار بذاره و غربی درست و حسابی بشه. البته اگه عرضه اش را داشته باشه که اون هم تجربه نشون داده که نمی تونه! وگرنه عاقبت و سرانجامی که منتظر اون است نه مدرنيته است و نه [سنت] ايرانی است.
به نظر من مدرنيته جاده مستقيمی است که می شه در آن لاين مان را عوض کنيم ولی جاده رو نمی شه عوض کرد. بايد دنبال بقيه ماشينها [کشورها] در اين جاده حرکت کرد. توقف کردن و دنده عقب زدن فايده نداره. به قول يه بنده خدايی مرخصی داره ولی بازنشستگی نداره! بعد از چند سال غدبازی و ادعای اينکه نمی خوام اين جاده رو برم به اين نتيجه می رسيم که چاره ای جز رفتن نداريم. راهی است که طی کنيم. تجربه انقلاب اسلامی يا حکومت طالبان اون رو خوب نشون داده است .
البته ما ايرانی ها ۱۵۰ سال است که تو خاکی کنار جاده داريم حرکت می کنيم!! و حسرت سواری درست و حسابی توی جاده صاف و آسفالتی رو هنوز در دل داريم!
معنويت در همه جا هست!

ماها عموماً اين طوري عادت کرده ايم که فکر کنيم همه آدمهاي معتقد به اديان ديگر بي ايمانند ودر اين کره خاکي فقط ماييم که دين داريم و مرضي خداي بزرگ هستيم.
خوشفکرترهامون که يه خورده بيشتر مطالعه کرده اند يه خورده تخفيف داده اند و ميگن : البته بقيه هم آدم خوب دارن ولي مستضعفن و نتونستن دين خوب رو پيدا کنن و حالا روز قيامت خدا اونها رو به مصداق مستضعفين به بهشت مي بره. البته احتمالاً جاي متوسط بهشت!
اين تصوير يک يهودي اسرائيلي است. يک جواني که در حال مطالعه ادعيه دينش مي باشد. ماها تحت تاثير تبليغات اينطوري فکر مي کنيم که اين جوان که در اسرائيل زندگي ميکند و تحت تعاليم تورات به دعا و نيايش مي پردازد و در مراسم ومناسک دينش شرکت مي کند چون يهودي است احنمالا آدم خبيثي است و اين دعاها هم همه اش فيلم مي باشد و ...
من فکر مي کنم که بايد يه جور ديگه به قضيه نگاه کرد. کاري به دولت صهيونيسم نداشته باشيد. قبول دارم که آنان بوسيله خدعه و نيرنگ و زور و ارعاب و ترور تشکيل شده است. ولي سعي کنيد خودتون رو جاي يه نوجوان اسرائيلي بذاريد که اتفاقاً خيلي خدا برايش مسئله است و درد دين دارد. دوست دارد از موسي بيشتر بداند و آن طور که از تعاليم دينش ياد گرفته در آرزوي حکومت جهاني مصلحشان مسيح مي باشد که عظمت باستاني يهود در عهد شاه داود را به آنان بازمي گرداند و همچنين معتقد است که ظهور اين مسيح موعود در آخر الزمان علائمي دارد و مهمترين آن جنگ بزرگ و مهمي است بين جبهه کفر و جبهه ايمان خواهد بود که پيروزي يهوديان که جبهه ايمان را تشکيل مي دهد زمينه ساز ظهور مسيح موعود است. اين جوان در روز کيپور , روز دهم سال يهودي که از روزهاي مقدشان مي باشد به کفاره گناهاني که در خلال سال گذشته مرتکب شده است به عبادت مي پردازد . احتمالا در يشوا يعني محل تحصيل طلاب ديني يهودي در زبان عبري به تعليم و تعلم و يادگيري تفسير تورات و تلمود مي پردازد. به فقه يهودي که از ده فرمان و 613 حکم فرعي تورات و تلمود استخراج شده سخت پايبند است. يکي از کساني است که در مراسم عيد شمعها و قنديلها که از اعياد مهم يهوديان در بزرگداشت خاطره احياي مجدد معبد يهوديان در اورشليم در سال 164 قبل از ميلاد مي باشد فعالانه شرکت مي کند. از هرگونه فعاليت در روز شنبه حتي ديد و بازديد هم امتناع مي کند.عضو پروپاقرص حاکافات يا حلقه هايي است که يهوديان در جشنهاو مراسم مذهبي تشکيل مي دهند و در اين حلقه ها و محفلها به خواندن سرود و آوازهاي مذهبي مي پردازند. و عاشق عيد سايه بان است که در پانزدهم ماه تشرين و به مدت هفت روز به خاطره کودکان و زنان يهودي در دوره آوارگي که پس از تبعيد در زير خيمه ها و سايبانها در انتظار به سر مي بردند بر گزار مي شود....
خلاصه اين نوجوان پاک طينت يهودي از بچگي با اين چيزها بزرگ شده است درست مثل ما که با چيزهاي ديگري بزرگ شده ايم. وي عاشق خوبيهاست و دينش هم در يک مجموعه برايش خوبي هايي را معرفي کرده است همانطور که خيلي از ماها عاشق خوبي ها هستيم و اسلام در پيامبر و حسن و حسين معرفي کرده است. ماها مثل هم هستيم و مي تونيم بهترين دوستها باشيم. درباره هم هم اينطوري فکر نکنيم که اون يکي آدم خبيثيه. چون جالبه که اونها هم فکر مي کنن ما ها آدمهاي بدي هستيم!! البته ميشه هردو مون مخالف تجاوز و تعدي به زنان و کودکان مظلوم باشيم. مخالف کشت و کشتار باشيم و ...
نگاهی معصومانه

نگاه معصومانه کودکانی که با خود رنج و درد عالم را بهمراه دارند و ما هر روزه بی تفاوت از کنارشان می گذريم و مسرور از موفقيتهايمان، گويا فراموش کرده ايم که قله های موفقيت بر روی شانه های نحيف و ضعيف انسانهای فرودست بنا شده اند.
به کجا چنين شتابان
عشق
درست زمانی که موفق شدم به تمام جوابها دست پيدا كنم ، تمام سئوالات عوض شدند
پائولوکوئيلو - کتاب مکتوب
دختر شايسته

هر چی نيت می کنم که ديگه موضوع وبلاگهام زن ها يا افغانی ها نباشد نمی دونم چی ميشه که نميشه!
ويدا صمد زی دختر افغانی که مقيم آمريکاست در يک مسابقه جهانی زيبايی که "دوشيزه زمين" نام دارد شرکت کرده است. اين مسابقه نهم نوامبر در فيليپين برگزار می شود. وی 25 ساله است و از 1996 در آمريکا به سر می برد.
"دوشيزه زمين" يک مسابقه بين المللی زيبايی جديد است که توسط شرکت توليدی "کاروسل" سازماندهی می شود.هدف از برگزاری اين مسابقه کشف و پرورش "زنان زيبای جهان برای يک آرمان" است. هيات ها و برندگان با اشاعه آرمانهای ارزشمند در زمينه محيط زيست و مشارکت فعالانه در محافظت از کره زمين به برگزاری اين مسابقات معنا می دهند. تمام شرکت کنندگان در يک مرحله از مسابقه بايد با لباس شنا در صحنه حاضر شوند.
ويدا صمد زی می گويد قصد دارد پس از اتمام تحصيلات دانشگاهی خود در آمريکا به افغانستان بازگردد و به مردم کشور و به ويژه آموزش کودکان کمک کند.خانم صمد زی معتقد است دختران افغان از او حمايت خواهند کرد چون در قرن بيست و يکم همه تلاش دارند از قالب يک کشور جهان سومی خارج شوند و به ديگر کشورهای پيشرفته ملحق شوند.
ويدا صمد زی حال حاضر در دانشگاه ايالتی کاليفرنيا دانشجوی تبليغات و ارتباطات گفتاری است.
او که با چند زبان آشناست در برنامه کمک به کودکان پناهجوی افغان در پاکستان فعال بوده و گفته می شود که قرار است در ماه نوامبر برای يک رشته جلسات گفتگو و سخنرانی از سوی سازمان زنان افغان به کابل سفر کند.
ويدا صمدزی در گفتگو با بی بی سی اظهار داشته است که سفارت افغانستان در واشنگتن، برای شرکت در اين مسابقه او را معرفی کرده است.شرکت يک دختر افغان در مسابقاتی از اين دست، در طول سی سال گذشته بی سابقه بوده است
افغانستان ديگر از چنگ طالبان در آمده است و دارد با واکسن و انواع داروهای کمکی مسير تجدد را طی می کند تا هر چه زودتر به قافله تمدن بشری برسد. همه هم در اين مسيرکمک می کنند تا هرچه زودتر به اين مهم نائل شود. از جمله رسانه های جهانی که رشته افکار عمومی مردم جهان در دست آنهاست.
وقتی نسخه مدرنيته قرار باشه فشرده و بدون پيش نياز طی شود از اينجا شروع می شود. يعنی مدرنيزاسيون رو از سطح شروع می کنيم. ياد اون حرف دکتر شريعتی افتادم که می گفت ماها وقتی هم که تصميم می گيريم سراغ غرب بريم سراغ فاضلابش می ريم.
-
عشق

آيا عشق رنگ پوست می شناسد ؟
جايزه نوبل


شيرين عبادی برنده جايزه صلح نوبل شد.
شايد برای ايرانيان و مسلمانان باعث افتخار باشد که جايزه نوبل را يکی تعلق گرفته که وجه اشتراکی با آنها دارد. همه جا از وی به عنوان مدافع حقوق کودکان و زنان تعرف و تمجيد شده است. می گويند که وی دهمين زنی است که توانسته جايزه صلح نوبل را بگيرد و اولين زن مسلمانی که به اين افتخار دست يافته. حتی در متن تقديرنامه هيئت داوران بر مسلمان بودن وی اشاره رفته است. اما يک چيز مانده و آن اينکه ايکاش شيرين عبادی که در سخنرانی مراسم برمسلمان بودن خود افتخار می کرد؛ با حجاب در مراسم شرکت می کرد. حجاب بهترين نماد زن مسلمان است. حجابی مثل آنچه در ايران داشت. يک روسری ساده! شايد اينطوری خيلی زيباتر به جهانيان نشان می داد که به مسلمانی خود افتخار می کند. شايد اينطوری مسلمانان بيشتر به خود می باليدند که يکی از آنان برنده جايزه صلح نوبل شده است.

نيل پستمن استاد جامعه شناسی دانشگاه نيويورك بر اثر سرطان ريه درگذشت و وی از منتقدان جدی تكنولوژی بود و كتابها و مقالات زيادی هم در همين زمينه نوشته است. كتاب وی تحت عنوان طلوع ماهواره و افول فرهنگ وی توسط دكتر صادق طباطبايی به فارسی ترجمه شده است و توسط انتشارات اطلاعات چاپ گرديده است.

ادوارد سعيد روشنفکر فلسطينی درگذشت.
دقت کرديد که در ايران چقدر از رنگهای تيره استفاده می کنيم.اصلا رنگهای تيره برای همه هنجار شده
.
دقت هم نمی کنيم که اين طرز پوشش چقدر در روحيه مردم تاثير منفی می گذارد. يک بار مطلبی را در اينترنت خوندم که در دولت سوئس ممنوع کرده کرده که مردم برای رنگ ديوارهای خانه های ويلايی شان از رنگهای تيره استفاده کنن.
اين عکس مراسم ترحيم درگذشت ريس سابق کارخانه هيوندايی کره جنوبی است.(البته وی بخاطر رسوايی خودکشی کرده بود!) خلاصه آنها در مراسم عزاداريشان هم از رنگ سياه استفاده نمی کنند. تو بوسنی و هرزگوين هم برای عزايشان لباس سياه نمی پوشن! ما خيال می کنيم لباس سياه و رنگهای تيره وحی منزل هستن. ولی نمی دانيم که اينها همه هنجارند و هنجارها هم عرفی اند!!
آموزگاران افغانی د ركاخ سفيد
شايد فکر کنيد که چه گيری به افغانيها و مسائل پيرامون افغانيها داده ام.واقعيتش اين است که اوضاع افغانستان برای بررسی خيلی مهم است.اين کشور تجربه مهمی را دارد از سر ميگذراند. افغانستان در حال گذاراز يک کشور طالبانی و به مفهوم دقيق کلمه سنتی به يک کشور مدرن ( البته انشاالله) ميباشد. نه اينکه حتما به اين خواسته ميرسد و مدرن می شود بلکه حداقل در تلاش است که در اين مسير گام بردارد.مثل ايران خودمان در زمان رضاخان که هسته ارتش و اقتصاد و ...و دولت مدرن( البته نيم بند) در آن ريخته شد.البته افغانستان نيز تجربه يک رضاخان افغانی را داشته است . وی امان الله خان بود که همدوره رضاخان بر افغانستان پادشاهی ميکرد و بسياری از کارهای رضاخان را ( که اتفاقا بسياری از آنها هم به تقليد از آتاتورک بود) در کشور خود پياده کرد. از جمله در برهه ای حجاب را برای زنان ممنوع کرد و ....خلاصه راهی را که غرب طی ۵۰۰ سال انجام داد و ايران ۱۵۰ سال است که دارد انجام ميدهد ( و اندر خم يک کوچه است ) قرار است افغانها ( يا برای افغانها) شروع به انجام دادن کنند.البته با داروهای تقويتی و کمکی آمريکايی ها و ...
حالا قضيه اين عکس چيه؟
اين خانمهای محجبه ؛ آموزگاران افغانی هستند که بعد از رهايی افغانستان از دست طالبان و اجازه مجدد دختران به تحصيل در مدارس ؛ برای ديدن وضعيت آموزش در ايالات متحده و نحوه آموزش مدرن راهی آمريکا گشته اند و در کاخ سفيد مورد استقبال همسر رياست جمهور آمريکا ؛ يعنی همسر جورج بوش قرار گرفته اند.
ياد اولين گروه ايرانيهايی افتاده ام که وقتی برای اولين بار اروپا را ديدند سخت مجذوب پيشترفت علمی آنان شدند و وقتی به ايران بازگشتند چيزی که همه وجودشان را گرفته بود اين بود که ما چگونه ما شديم؟ علل انحطاط مسلمين چه بود ؟ ... اينها همه دغدغه هايی بود که برای آنها چالش برانگيز شده بود. از ميرزاملکم خان گرفته تا تقی زاده رای بر دور ريختن سنتها و پذيرش ارزشهای دوره روشنگری دادند و...
هنوز هم در ميانه اين چالشيم؟ يکبار چون رضاخان دستور يکسان شدن پوشش مردان و کشف حجاب زنان داده شد و يکبار بعد از انقلاب سعی در غرب ستيزی به تمام معنای آن کرديم . هربار هم زياده روی کرده بوديم. هيچگاه نتوانستيم جانب اعتدال را بگيريم و يا از جلوی بام افتاديم و يا از پشت آن!غرب حرفهای زيادی برای گفتن دارد. بايد آنها را گرفت . اما نبايد داشته های خود را بی اهميت شماريم.آنچه خود داشت زبيگانه تمنا ميکرددر اين تصوير؛ استقبال خانم بوش از معلمين افغانی يک رابطه خدايگان و بنده هگلی است! وی خود را نقش منجی ما ميبيند. وی ميخواهد ( و شايد صادقانه هم ميخواهد ) ما را از دست سنتهای به زعم خود طالبانی برهاند!
حالا چگونه فرياد بزنيم :
ما طالبان نيستيم ؛ ما مسلمانيم ؛ ما سنت داريم ؛ در عين حال غرب ستيز نيز نيستيم
زندان زنان كابل

زندان زنان كابل 32 نفر زنداني داشت در گروه سني بين 15 تا 35 سال و 12 بچه همراهشان بود و فقط يك نفر مجرم به قتل بود، بقيه يا مجرم به فرار از خانه همراه پسر مورد علاقه اشان بودند يا به دليل زنا در زندان بودند.
« در افغانستان مردان بدون آن كه صيغه طلاق خوانده شود مي توانند به زنشان بگويند كه او را طلاق داده و تركش كنند ولي اگر بعد از چند سال كه مرد بر مي گردد، ببيند كه زن با كس ديگري زندگي مي كند، مي تواند زن را به جرم زنا به زندان اندازد.»
زناني كه در زندان بودند از طرف خانواده هايشان كاملا فراموش شده بودند و هيچ نوع كمك مالي يا آذوقه نداشتند و از طرف جامعه هم به دليل قوانين سنتي طرد شده بودند. براي خيلي از آنها حتي دادگاه هم تشكيل نشده بود.
دختران افغانی

فكر ميکنيد اين زنان کجايي هستند؟چيني ؟ ژاپني ؟ آسياي جنوب شرقي؟...؟
اينان زنان افغاني هستند که تا ديروز در زير برقع زندگي ميکردند.
لباس غربي پوشيده اند . از محصولات آرايشي غربي استفاده کرده اند. خنده ها و کرشمه های مانکن های غربی را تقليد می کنند ومهمتر از همه سعي کرده اند که دنيا را از نگاه جهان بيني غربي نگاه کنند. يعني يک زن مطلوب چگونه زني است؟
کم کم افغاني ها هم بايد وارد دعواي سنت و مدرنيسم مي شوند؟ اين شروعش است.
ژنرال آمريکايی و...؟

Breach is having way too much fun here. Just a disclaimer, those aren't really Afghan women. They're just Sabrina and Karly in next year's Halloween costumes.
پری
پری ، مهاجرافغانی است. چند سالی است که از دست حکومت طالبان گريخته و با خانواده اش به ايران آمده اند. ۴۳ ساله است و چند تائی پسر و دختر دارد.روزی اش را با کلفتی با در خانه های ايرانی در می آورد . شوهر دارد ولی وی از کار افتاده است. چون ۹۰ ساله است 
وقتی که پای درد دلش می نشينی می بينی که می گويد : پدرم مرا در سن ۱۳ سالگی به پسر عمويش که ۶۰ سال داشت ميدهد ... اوائل از وی می ترسيدم ...
حالا هم که هر جا کار کند، عصر که بشود ، هر جای تهران که باشد ، بار سفر را می بندد و به سوی منزل يا بهتر بگوييم به سوی سرپناه خود در يکی از دهات اطراف شهريار ميرود. ساکن يک گاوداری است، جاييکه دوپسرش در آنجا مشغول به کارند.
بچه ها از وی ميخواهند شبها زودتر به خانه برسد چراکه آنها نيزتاب تحمل پدرشان دراين سن پيری را ندارند.
اين حکايت واقعی نه متعلق به يک زن افغانيست که زنان زيادی چون پری در ايران و افغانستان زيادند. ياد فيلم بمانی داريوش مهرجويی می افتم. وی نيز در بچه گی به پيرمردی داده ميشود و وی نيز چون پری از شوهرش ميترسد و با خودسوزی به اين سرنوشت شوم اعتراض ميکند. ولی پری اعتراضی به اين قضيه نکرده چراکه در افغانستان چون وی زيادند و اگر قرارباشد هرکسی که به اين سنت ، معترض است ،خودسوزی کند ، کشور آتشکده ميشود.
. کسانيکه ظلم روزگار و سنتهای جاهلی باقی مانده در دوران مدرن را هنوز به دوش ميکشند و راضی اند. کودکانی که از بچه گی خود بااين ظلم به دنيا می آيند ، بزرگ می شوند و زندگی ميکنند و با آن ميميرند. يک نسل ،دو نسل ،.... اين قصه طولانی زنان افغانی ست.
ياد مخملباف می افتم که در دوره حکومت طالبان ، جانش را در کف اش ميگذارد و به شوق ديدار قندهار و به تصوير کشيدن درد و رنجهای مردمان آن ديار کوچ رحلت بر ميبندد وحکايت آن زنان را برای ما تعريف ميکند. بودا تخريب نشد از شرم فروريخت. بودا چون سرنوشت هزاران پری را درکنار خود ديد ، فروپاشيد.
اما زنان امروز افغان چه بايد بکنند. کسانی که چون بمانی ميخواهند به وضع سياه خوداعتراض کنند البته نه با آتش زدن خود که با آتش زدن اين سنتها . که چون آتش گرفت : خشک و تر با هم می سوزند .
بازيهای کودکانه

کودکان خوشحالند که در اين دنيای پرتلاطم ، بی دغدغه از اين آشوبها به بازيهای کودکانه خود مسرورند و شادمان از دوستيهای بی غلّ و غش خود ، دوران شيرينی را تجربه ميکنند. در دنيای آنهاهنوز ايدولوژيهای دست ساز و قدرت پسند ، راه به جداييِ آزاديهای خداداد نيافته اند . هر چند که گذر زمان نزديک است و ديری نپايد که اين انسان ساخته ها و قدرت پسنديده ها برای آنان نيز در رسند.
بازار تن فروشی

چند روز پیش رفته بودم "شهرنو" . شاید خیلی از شماها اسم شهرنو را نشنیده باشید و یا حداکثر فقط اسمش را شنیده باشید و از اینکه کجاست و چی شده خبری ندارید . "شهرنو"جایی بود که رضاشاه درست کرد برای آدمهایی که ایمانشان ضعیف است اما غریزۀ جنسی شان قوی ! جایی برای عرضه ی تن فروشان وخرید مشتریانش ! بعد از انقلاب "شهرنو"را خراب کردندو جای آن یک پارک بزرگ با دریاچه ای در وسط آن درست کردند . به امید اینکه انقلاب شده و باید اثری از مظاهر فساد در این مملکت دیده نشود . به این امید که دیگر نه کسی خودفروشی کند و نه کسی دنبال چنین کالایی باشد .
پارک رازی در خیابان قزوین همان شهرنوی سابق است . من با شخصی در این پارک قرار داشتم . تا زمان قرارمان بشود ، سعی کردم قدمی در پارک بزنم . پیاده روهای مصفّا ، باغچه ای سرسبز و گلهای قشنگ که طراوت زیبایی هم به پارک داده بودند. طرف دیگر یک استخر بزرگ درست کرده اند و آنطرف تر مسجد و رستوران و مکان بازی و... .
شايد خيلی بايد خوشحال باشيم که یک چنان جایی که محل فساد بود ، حالا به چنان تفرجگاه زیبایی تبدیل شده است اگر آنجا یک زمانی محل از هم گسیختن خانواده ها می بود، امروزه به تفرجگاه خانواده ها مبدل شده اند. اما این قسمتی از واقعیت است .
در پارک که قدم میزدم ، دیدم که گروهی از جوانان علناً در حال استعمال مواد مخدر هستند . سیگار را خالی می کردند و تریاک یا حشیش ( راستش خیلی وارد نیشتم!)را در آن میریختند و یکی یکی میکشیدند . غم انگیز آنکه بعید بود حداکثر سنشان به 16 یا 17 برسد ... با خودم در فکر خیلی چیزها بودم تا اینکه ...بهرحال به قرارم رسیدم و آنروز گذشت .
تا اینکه چند شب پیش از میدان ونک میگذشتم . شب تعطیلی بود و خیابانهای اطراف میدان غلغله . اتفاقاً آنشب هم در یکی از خیابانهای اطراف میدان ونک با کسی قرار داشتم و در مدتی که منتظر بودم سعی کردم شهر تهران را از زاویه ای دیگر مشاهده کنم . میتوان تهران را از زاویه دود ، ترافیک ، مشغله کاری ، آلودگی و ... دید . امشب سعی کردم مردمان شهری را ببینم که فارغ از یکهفته کارِ خود شده اند و خود را آماده یک روز تعطیلی میکنند . در مدتی که به مشاهده شهرمی پرداختم آنچه که بیشتر از هر چیز دیگر خودنمایی می کرد ، خانمهای فاحشه ای بودند که مثل مور و ملخ می آمدند و بعد از کمی چک و چانه ، سوار ماشین ها می شدند و می رفتند . با خود می اندیشیدم ، گویا داشتن جامعه بدون فساد که اول انقلاب در سر داشتیم ، رویایی بیش نیست . "شهرنو" خراب شده است ولی همچنان متقاضیان و مشتریان "شهرنو" باقی اند . "شهرنو" را خراب کرده اند اما گویا بازار آن شهر هنوز گرم و فعال است . با خود می اندیشم که با بلدوزر که هیچی ، حتی با هواپیماهایی که در 11 سپتامبر خود را به مرکز تجارت جهانی کوبیدند و آن بازار جهانی را به یکباره چون تلّی خاکستر مبدل کردند نیز نخواهند توانست این بازار جهانی را به تعطیلی بکشانند . با خود می اندیشم که گویا تنها با گرمای تعالیم روحبخش پیامبران و دل سپردن به نفخه بهشتی امین وحی می توان به جنگ این بازار سیاه و کثیف رفت و گرنه هیچ دولت و حکومتی نمی تواند سعی در کسادی این بازار بکند !
ضیافت

ديشب رفته بودم عروسی يکی از رفقای دانشکده
،
حالا که از دورۀ دانشکده چند سالی گذشته و مشغله های زندگی ، فرصت اینکه بتوانیم بطور منظم رفقا دور هم بنشینیم و صحبت کنیم را از ما گرفته ، بوجود آمدن یک چنین فرصتهایی را حسابی غنیمت می شمریم و خاطره های دورۀ دانشکده رو زنده می کنیم .
هر وقت يک چنين جمعهایی پیش می آید و بچه ها را بعد از مدتها میبینم یاد فیلم ضیافت مسعود کیمیایی می افتم . توی اون فیلم رفیقهای همکلاسی با هم قرار می گذارند که بعد از چند سال همدیگر را در یک رستوران ببینند و خلاصه رفیق های دیروز که همه پشت میزهای کلاس درس شانه به شانه می نشستند و طبقه اقتصادی – اجتماعی شان تقریبا یکی بود ، گذر زمان یکی را بالاتر برده و یکی را همانجای قبلی نگه داشته و ... .
خلاصه حکایت ما هم همین طور بود . حالا بچه ها کم کم دارند از نظر شان و منزلت اجتماعی از هم فاصله می گیرند . اگر تا دیروز همه کنار هم در اتاق های کوچک و درب و داغون خوابگاه زندگی می کردند و حتما باید کاغذ کلاسور ارزان قیمت سهمیه دانشگاه را بگیرند و با اتوبوس این طرف و آن طرف بروند ، امروز یکی موبایل دارد ، دیگری پراید و آن یکی کراوات .
یکی جنتلمن شده و بجای سیگار، پیپ می کشد و دیگری که تازه از شهرستان اومده بود و عاشق یکی از دخترهای دانشکده شده بود و تو ی خوابگاه بجای درس خوندن، کارش فقط شده بود از پنجره بيرون رو نگاه كنه و به یاد دختره تار بزنه و آواز بخونه. دیشبی که دیدمش خیلی عوض شده بود . دیگه از عاشق دیوانه خبری نبود و خیلی سنگین و موقر شده بود . اغلب با موبایلش صحبت می کرد و در شلوغی مجلس ، بدون اینکه متوجه باشد که کسی مثل من داره خاطرات قدیمش را با جایگاه امروزش مقایسه می کند ، حرف از معامله و خرید و فروش میزد .
انگار هر دوره سنی اقتضائاتی دارند و اوائل دوره جوانی ، فصل دیوونگی و عاشق بازی است و آدمها در این فصل دیوونگی کارهایی می کنند که بعضی وقتها مجبورند تا آخر عمر نتیجه اش رو ببینند. این رفیق ما ، آن موقعها فکر می کرد که اگر به آن دختر نرسد تا آخر عمر، شب و روزش ماتم سرا خواهند بود و زندگی اش سیاه . آخر هم به دختره نرسید ولی چیزی که دیشب دیدم این بود که خانه وجودش نه ماتم سرا شده و نه زندگی اش سیاه . ازدواج کرده و آنقدر مشغول کار شده و وجودش را کار گرفته که انگار نه انگار که چیزی جز کار و پول هم هست .احتمالا دیگر نه وقت کند تار بزند و نه آواز بخواند.
یعنی باز هم نامتعادل مانده بود . انگار که بعضی آدمها نمی توانند متعادل باشند و حتما تو هر دورۀ زندگیشون باید تمام عمرشون رو روی یک چیزی بذارن . یک روز دختر ، یک روز پول ، معلوم نیست فردا نوبت چی خواهد بود . پس کی باید آدمها چند بعدی بشن و در یک زمان همه نیازهای زندگیشون رو پاسخ بدهند. ... .
سفركرده

امروز خبر بدي را شنيدم.
از دخترهاي خوب دانشكده بود . هم درس خون و هم زبل . كمتر دختري از هم وروديهاش اينطوري بود.آخر سر هم شاگرد اول شد و بعد ازدواج كرد ورفت . ديگه خبري ازش نداشتيم كه شنيدم با همسرش رفته اند بندرعباس . همسرش فرصت شغلي مناسبي براش پيش اومده بود. اونيكه ما مي دونستيم اين بود كه همديگر را عاشقانه دوست دارن و زندگي قشنگي را تجربه ميكنن.
تا اين كه شنيديم دختره سرطان گرفته و داره با مرگ دست و پنجه نرم ميكنه . يكروزهايي هم خبرهاي خوب غلبه بر مرگ رو ازشون شنيديم و اينكه شفا پيدا كرده يكروزهم روزهاي دشوارتر اين مبارزه و هميشه در دلمون اين ميگذشت كه فلاني اينجا هم ميتونه پشت عزرائيل رو زمين بزنه. اما همه اينها خيال بود و امروز شنيديم كه براي هميشه سفر كرده و رفته.بيست و چهارساعته .
جدا چقدر سخت است فراق همسري كه دوستش ميداري.چقدر دشوار است روزهايي رو بايد تجربه كني كه در اون يار و محبوبت ديگه حضور نداره وبايد با سختيهايي مواجه بشي كه ياوري مهربان چون همسر در كنارت نيست.چقدر اين فراق سخت است. چقدر اين دنيا قصي القلب است كه اينطوري بين عاشق و معشوقها فاصله مي اندازد. حالا اين همسر با خاطره دوسه سالي كه با هم داشتن ، بايد يك عمر زندگي بكنه. لحظه هاي شادي ، لحظه هايي كه سختي ها رو با كمك هم پشت سر ميگذاشتن.لحظهايي رو كه در ساحل بندر عباس در نيمه هاي شب قدم زنان طي ميكردن و يا لحظه وصل...
براي همسرش آرزوي موفقيت ميكنم و اينكه بتونه اين مسير طولاني باقي مونده رو با ياد و خاطره محبوبش طي كنه و از فراقش هم مثل وصلش لذت ببره.و از زبانش ميگم:
آن يار كزو خانه ما جاي پري بود سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فرو كش كنم اين شهر ببويش بيچاره ندانست كه يارش سفري بود
نميدونم كه شماها چقدر به مرگ فكر كرده ايد؟ ولي اگه خوب فكر كرده باشيد و يا يه همچين تجربه هايي رو پيدا كنيد كمتر به اين دنيا دل ميبنديد. كمتر هم بنده معصيت كار خدا ميشيد.البته در انتها بايد كفت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
نظرات ()



