شروعی دوباره

وبلاگ جدیدی می خواهم راه بندازم

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦


 

 

 

 

 

آينده مدتی است كه راه افتاده. يه سری بهش بزنيد خوبه. لطفا اظهارنظر هم بكنيد!

www.ayandeh.net

 

 

 

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤


 

 

 

 

 

www.ayandeh.net

 

از اينکه سر می زنی ممنونم. انشالله همين روزا بايد آينده از راه برسه. آينده يه روزنامه ديواری نيست بلکه يه ميز بحث و گفتگوست! يه ميزی که هر کسی از راه برسه می تونه توش مطلب بذاره. يعنی قاعدتا بايد اين طوری باشه!!!

    

 

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳


 

 

 

www.ayandeh.net

 

 

...coming soon

 

 

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳


 

   

          تا اطلاع ثانوی تعطيل

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳


مرخصی شايد هم بازنشستگی!

نمی دونم شايد ديگه وبلاگ ننويسم. الان يک سال و نيم است که علاالدين رو زنده نگه داشتم. هر هفته يه مطلب می نوشتم از روي عجله. خيلي وقتها فرصت بازخوني چيزي رو كه نوشتم رو هم پيدا نمي كردم.

 ولی يه حسی به من می گه: بسه.

نمی دونم . شايد هم اين حس موقت باشه و اصل بقای عادت (که قانون ابتکاری يکی از دوستان است)‌ به کار بيافته و دوباره بنويسم. ولی فعلا شايد يه مدتی بيخيال وبلاگ نويسی شم. البته يه روزی آينده دات نت رو راه می اندازم. اونموقعی که وقتم کافی تر باشه. ايده های زيادی برای آينده دارم. اگه عمری باشه و وقتی و انرژی!

زندگی در اينترنت و حيات مجازی خيلی جذابه و اصلا نمی شه از اون چشم پوشی کرد.

نمی دونم شايد اين يه مرخصی چند روزه يا چند هفته ای باشه و شايد هم يه بازنشستگی هميشگی!!!

 

 

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳


مشهد ۱

چند روزی رفته بوديم به مشهد. بعد از يه مدت کار فشرده روی ترجمه کتاب کوين کلی يه مسافرت حال می داد.

خلاصه با قطار  سيمرغ که در عمل خروس هم نبود عازم مشهد شديم. البته مسافرت با قطار می چسبه ولی نه قطارهای فکسنی و درب و داغون ايرانی که سالهاست تاريخ مصرفشون گذشته. ياد سفر داستايوفسکی با قطار از روسيه تا ايتاليا افتادم و اينکه اين سفر چقدر براش سازنده بود (جدال شک و ايمان داستايوفسکی  - با ترجمه بسيار خوب خشايار ديهيمی). ولی سفرهای ما سازنده نيست. نمی دونم شايد سفرهای خانوادگی(با يه بچه تخس)اونهم به سبک ايرانی خيلی وقت فکر کردن و تامل نمودن رو برای آدم بوجود نياره!؟ بهرحال اون سيروفی الارضی که می گن با اين مسافرتها بدست نمی آد. خب بگذريم.

مجموعه حرم خيلی بزرگ شده. يه صحن جديد درست کردن که آدم رو ياد مسجد النبی مدينه می اندازه و جمعيت انبوه آدمهايی که هر کسی با يه قصد و اميدی اومده بود.

ادامه دارد...

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳


همکارای باحال

چند تا از رفقا و البته همکارای باحالم از شرکت رفته اند. خيلی حيف شده !! 

ولی چاره ای نيست. اقتصاد و قوانين اقتصادی  که حاکم بر کشورها و مرزها و دارايی ها و درياها و چاه های نفتهاست مگه می تونه از حکومت بر قلب ها و رفاقتها و همکاری ها و دوستی برکنار باشه!! اتفاقا اينجا بهتر از هر جای ديگه قدرت خودشو نشون می ده.

اميدوارم اين رفقای خوب هر جا که باشن موفق و سربلند باشن. ياد صبحانه خوردنها دنگی خريد کردنها بحث کردنها (و به اين نتيجه رسيدن که هممون آدم های بيخودی هستيم که سر مزخرف ترین چيزها بحث های فلسفی می کنيم) و ياد صميميتی که با هم داشتيم و ياد استاديومی که قرار بود با هم بريم و به استقلاليها فحش بديم (و نرفتيم) به خير!! 

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳


تفاوتهای فرهنگی

 

اين زن روستايی در حال شير دادن به بچه خود می باشد. عکس آن را امروز در سايت زنان ايران ديدم. به نظر من يه نکته جالبی داره! و اينکه اعضای جنسی بدن نيز بر اساس هنجارهای جامعه تعريف می شوند!

دو سه سال پيش که برای انجام تحقيقی به چند تا از روستاهای بوشهر رفته بوديم. در حين تحقيق يادم هست که به همراه رفيقم به خونه فردی روستايی رفته بوديم و داشتيم با مرد خونه گپ می زديم (و مثلا کار تحقيقی مون رو انجام می داديم) ... زن خونه پس از پذيرايی و آوردن چای و ميوه خيلی راحت جلوی ما نشست و مشغول شير دادن به بچه اش شد (بدون آنکه سينه خود را بپوشاند!) من يک بار ديگر اين قضيه رو در يکی از روستاهای شمال نيز ديده بودم.

اين رفتار تو فرهنگ شهری مثل تهران می تونه يه جور ديگه معنی پيدا کنه!!

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳


 

حنانه کوچولو ۱۹ ماهه يه دوست داره بنام امير حسين ۱۵ ماهه از تهران. اميرحسين کوجولو چند روزه که مريضه و بيمارستان خوابيده...

خلاصه حال همه ما گرفته شده!! بيشتر از ما پدر و مادر اميرحسين که دوستای خوب من هستن خسته اند چراکه چند روزه که درست و حسابی نخوابيدن! هم غصه و ناراحتی و هم دلهره و اضطراب..

انشالله هر چه زودتر خوب شه...

راستش پدر و مادر تا حسابی غصه بچه رو نخورن نمی تونن به مقام پر افتخار پدر و مادر نائل شن. يعنی هر کی بچه دار شد نمی شه بهش گفت پدر و مادر! اونوقت که شب بيداری کشيدن و برای بچه شون حسابی زحمت کشيدن . اونوقت پدر و مادر می شن.

حالا پدر و مادر اميرحسين تازه تو راهی قدم گذاشتن که آخرش درجه پدر و مادری است!!! مخصوصا مادری که مقامی که اونوقت بهشت زير پاهاشون می باشد.

داداشم و خانومش هم به نظر من به اين مقام نائل شدن!!!

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳


کوه نوردی

امروز صبح قبل از اينکه بريم پادگان (شرکت) رفته بوديم با رفقا کوه!!

يعنی قضيه کری خوندن بعضی ها بود که جوابش رو هم با اين اقدام به موقع داديم! يه جور رفتيم دربند که ساعت ۷ جلوی درب شرکت بوديم. خلاصه خيلی حال داد. البته رفقا تصميم دارن هر روز قبل از اينکه بيان شرکت صبح برن کوه...

 

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳


قمه زنی يه تايوانی

ما فکر می کرديم قمه زنی فقط مال ايرانی هاست. تصوير فوق يه تايوانی است که به خلصه رفته و يه کاری می کنه که اگه ما بکنيم ميگن قمه زده!

  
نویسنده : علاءالدین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳